اعتبارى است ، چون ممكن است كسى گمان كند سلب چيزى از خودش جايز است ، لذا براى ردّ آن مىگوييم : انسان ، انسان است . يا اعتبارى به اجمال و تفصيل است ، مانند انسان ، حيوان ناطق است كه انسان ، مجمل است و حيوان ناطق مفصل و حمل شايع صناعى عبارت از اتحاد در وجود و اختلاف در مفهوم است ، مثل « انسان ، خندان است » كه در خارج ، آن دو موضوع و محمول ، به يك وجود ، موجودند و معناى انسان هم ، غير از معناى خندان است .
علامه طباطبائى ، در جاى ديگر مثال ديگرى آورده است « 1 » كه « عدم العدم » نوعى از عدم است ، زيرا اعدام ، انواعى دارند : مثل عدم مطلق ، عدم وجود ، عدم ملكه ، عدم مقيّد و از جمله « عدم العدم » است و در نوعيت ، اندراج وجود دارد ، مثل انسان كه يك نوع حيوان داخل در حيوان است . پس « عدم العدم » كه يك نوع عدم است ، داخل در عدم است ؛ يعنى مضاف ، داخل در مضاف اليه است و از طرفى در عدم العدم ، مضاف ، رافع و نقيض مضاف اليه است ، چرا كه اولى ( عدم ) ، دومى ( العدم ) را نقض و طرد مىكند . بنابراين ، اولى نقيض دومى است و به اين ترتيب ، اندراج بلا موضوع است ، چون نوعيت با تقابل جمع نمىشود .
وى در پاسخ مىفرمايد :
جهات مختلفاند ، « عدم العدم » از جهت اينكه يك مفهوم است ، آن با ملاحظه اضافه اولى به دومى ، اخص از عدم محض است ، براى اينكه هرمقيدى ، داخل در مطلق است و از جهت ديگر مضاف ، مضاف اليه را كه يك نحو ثبوت فرضى در ذهن دارد ، مثل رفع نقيض از نقيض رفع مىكند .
فايدهء بحث عدم در ابطال سخن سوفسطائيان ظاهر مىشود
در زمان افلاطون و ارسطو كسانى معتقد بودند كه « وجود ، معدوم است » ، پس
هامش
( 1 ) . نهاية الحكمه ، مرحله 1 ، فصل 4 ، ص 21 - 22 .