جزئى ، جزئى است كه به حمل اولى مىباشد و در عين حال كلى است كه به حمل شايع ( صناعى ) است . ( به اين معنا كه در حمل اولى ، مفهوم جزئى موضوع ، همان مفهوم جزئى محمول است و آن ، از باب اين است كه هرچيزى خودش تنها خودش مىباشد و اين همان اصل « هو هويت » و « اين همانى » است و در حمل شايع جزئى ، كلى است ؛ يعنى وجود جزئى در خارج ، شامل هرفرد جزئى مىشود كه ذهن از مصاديق خارجى ، كلى ذهنى انتزاع كرده است ) و اينكه « شريك البارى ، شريك البارى است » كه به حمل اولى است ( مفهوم اولى ، همان مفهوم دومى است ) و ممكن الوجود است كه به حمل شايع صناعى است . ( شريك البارى در ذهن ، مخلوق انسان و انسان هم مخلوق خداوند و ممكن الوجود است ، لذا شريك البارى ، ممكن الوجود است ، نه اينكه واقعيت خارج از ذهن داشته باشد ) و لا ثابت در ذهن همچنين است كه آن به حمل اولى است و در آن ، ثابت است كه به حمل شايع است . ( مفهوم لا ثابت در ذهن ، همان لا ثابت و معدوم است ، به حمل اولى ، ولى لا ثابت در ذهن ، به وجود ذهنى متصف مىشود . بنابراين ، لا ثابت در ذهن ، لا ثابت است ، به حمل اولى و لا ثابت در ذهن ، ثابت در آن است ، به حمل شايع صناعى ) .
ملاك قضيت قضيه
مناط قضيه به اتحاد و اختلاف است ، لذا اگر صرف اختلاف باشد ، چيزى به چيزى حمل نشده است كه آن خلف است و اگر تنها اتحاد مطرح باشد ، حمل مفيد نيست و چيز تازهاى ارائه نداده است . به اين ترتيب ، بايد قضيه از جهتى اتحاد داشته باشد و از حيثى اختلاف .
منطقيين ، قضيه را به دو قسم : اولى ذاتى و شايع صناعى تقسيم مىكنند : قضيه اولى ذاتى ، آن است كه اتحاد در مفهوم و اختلاف اعتبارى داشته باشد ، مثل قضيه « انسان ، انسان است » كه اتحاد مفهومى موضوع و محمول در آن بديهى است و اختلاف هم