و به خارج كارى ندارند ، كه اين نظر سوفسطائىها مثل گورگياس ، پروتاگوراس و بركلى است . « 1 »
مفهوم عدم ، نه از نوع معقولات اوليه و كلياتى مثل انسان ، اسب و . . . است كه از افراد خارجى خود ناشى شده باشند و نه از امورى است كه ذهن ، بدون ارتباط با خارج اخذ كرده باشد ، بلكه آن به اين نحو است :
علامه طباطبائى در يكى از تعليقات خود بر اسفار در تحليل پيدايش مفهوم عدم در مرحله تصور - نه در مرحله حكم و عدم آن و عدم در تصديقات كه بحث آن در جاى ديگر است « 2 » - مىفرمايد : نبايد توهم شود كه انسان ، اول مفهوم عدم مطلق و بىقيد را سپس اعدام خاص را با اضافهء مفهوم عدم مطلق ، به اين ملكه و آن ملكه تعقل مىكند ، تا اعدام خاص برايش حاصل شود ، لذا حق اين است كه ما از موجوداتى مانند زيد ، عمرو و غيره كثرت را مىيابيم ، سپس بعضى از آنها را با بعضى مقايسه مىكنيم ، مثل اينكه ما زيد را تصور مىكنيم ، سپس وقتى عمرو را تصور كرديم زيد را نزد آن تصور نمىيابيم . پس مغلطهاى براى ذهن صورت مىپذيرد ؛ يعنى ذهن عدم وجدان را وجدان عدم ، توهم مىكند ، لذا مثلا عدم زيد را از وجود عمرو و عدم عمرو را از وجود خالد انتزاع مىكند ؛ پس اعدام خاص به منزلهء افراد كثير برايش حاصل مىشود ، بعد عدم مطلق ، مثل انتزاع كلى از افرادش ، انتزاع مىكند .
احكام عدم مطلق و عدم مضاف و عدم ملكه
عدم مطلق ، بهمعناى عدمى است كه هيچ قيدى ندارد و چنين عدمى جز مصداق فرضى ندارد و ممكن است كسى بگويد : همان عدم مطلق فرضى ، نحوهاى از وجود ذهنى دارد . پس عدم ، عدم نيست كه در جواب گفته مىشود : عدم ، عدم است ، به
هامش
( 1 ) . همان ، ج 1 ، ص 18 .
( 2 ) . نهاية الحكمه ، مرحله 11 ، فصل 8 ، ص 251 و فصل 10 ، ص 258 .