كرد كه وجود علت ، سبب وجود معلول است ، اضطرارا تصديق مىكند كه نبود علت ، سبب نبود معلول است « 1 » ) ، نيز بر سبيل و طبق تقريب و شباهت نبود علت به علت و مجازى مىباشد .
آن وقت علامه در جواب او مىفرمايد : بدون شك آن ( عدم علت ، علت عدم معلول است ) را براى قضيه نفس الامريه ( هم ) مثال زديم ( و هم براى تقريب و مجاز ) و اينكه حمل در قضيه ، تقريبى و مجازى باشد ، آن را از صدق خارج نمىكند و به قضاياى كاذب ملحق نمىسازد و حقيقت آن قضيه ، همانى است كه در گفتار ما : عليتى كه ميان دو چيز بايد رخ مىداد ، رخ نداده است كه آن همچنين قضيهء نفس الامريه و طبق قاعده عقلى ( و صادق ) است .
پس ؛ مثلا گفتار صاحبنظران كه « ابر وجود نداشت ، لذا باران هم نباريد » در حقيقت معنايش اين است كه عليتى كه ميان وجود ابر و باران است تحقق نيافته است و اين - چنانكه گفته شد - نظير اجراى احكام قضاياى موجبه در سالبه است . بنابراين ، گفته مىشود : سالبهء حمليه و سالبه شرطيه و مانند آن ( سلب در تصور كه با آن مسلوب تصورى ، معامله تصور مىشود ) كه تنها در آن قضايا ، سلب حمل و سلب شرط است ، ( نه مثل قضيه « زيد جاهل است » كه حمل سلب است .
خلاصه اينكه ، با قضاياى سالبه ، معامله موجبه مىشود كه اولى ؛ يعنى سوالب ، مجازى و دومى ؛ يعنى موجبات ، حقيقى است ) .
فايدهء بحث عدم تمايز و عليت در عدم
عدهاى گفتهاند : چرا وقتى موضوع بحث فلسفه ، وجود است ، بحث عدم هم در آن پيش مىآيد ؟
جواب اينكه : مفهوم عدم يك امر ذهنى است و ذهن هم يكى از واقعيات و از
هامش
( 1 ) . نهاية الحكمه ، مرحله 1 ، فصل 2 ، ص 15 .