مسائل فلسفه است ، اين است كه گفتهاند تا ذهن را نشناسيم نمىتوانيم فلسفه داشته باشيم ، لذا اشتباه است كه گفتهاند : فلسفه ؛ يعنى ( تنها ) تعليل . « 1 »
و نيز بحث عدم در ارتباط با ابطال اجتماع تناقض و در خصوص قضاياى صحيح سالبه و عدم ملكه و عدم مضاف و تفاوت آن دو و ساختار مفهوم وجود و عدم در ذهن و تمايز مفاهيم اعتبارى از حقايق و معدوم و مجهول مطلق و محاليت اعادهء معدوم و ردّ حال كه مورد عقيده معتزله است و اثبات و ابطال قضاياى ذهنى و حقيقى و درك قضاياى معدوله و اثبات نفس الامريت مفاهيم اعتبارى و بحث شرور و تمايز در اعدام ، مثل عدم و عدم العدم و بيان رابطه و اختلاف در عدم و ماهيت و وجود و . . .
قرار مىگيرد .
لذا سخن عدهاى كه مىگويند : « بحث عدم و احكام آن در طى بحث از امور عامه استطرادى ؛ ( يعنى سوق الكلام على وجه يلزم منه كلام آخر و هو مقصود بالعرض - تعريفات جرجانى - ) و به مناسبت وجود ، كه از امور عامه است و از باب « الكلام يجر الكلام » مىباشد » ، ناتمام است . « 2 »
مفهومسازى عدم
بعضى تصور مىكنند همهء امور شناختنى از خارج ذهن مستقيما به ذهن مىآيد ، كه اين تز و طرح ديويد هيوم است « 3 » و بعضى مثل كانت گمانشان اين است كه زمان و مكان و مقولات دوازدهگانه مثل عليت و معلوليت و . . . صرفا مخلوق ذهن هستند « 4 » و امور خارجى با آنها درك مىشوند ، كه اين به سوفسطايى و نسبيتگرايى در علوم منجر مىشود و فريقى اساس معرفت را ذهن مىدانند
هامش
( 1 ) . شرح مبسوط منظومه ، ج 2 ، ص 410 ، پاورقى .
( 2 ) . محمد تقى آملى ، درر الفوائد ، تعليقة على شرح المنظومه لسبزوارى ، ج 1 ، ص 150 .
( 3 ) . مرتضى مطهرى ، شرح مبسوط منظومه ، ج 2 ، ص 84 .
( 4 ) . سير حكمت در اروپا ، ج 2 ، ص 217 - 218 .