است و نه معدوم ( ولى اصل موصوف على القاعده موجود است ) مانند عالميت و قادريت و پدر بودن كه از صفات انتزاعيه هستند كه براى آنها وجود منحاز و مستقلى ( از موصوف ) نيست . بنابراين ، گفته نمىشود : آنها موجوداند و اينكه ذات موجود ، به آنها متصف مىشود و نيز گفته نمىشود : آنها معدوماند و اما ثبوت و نفى متناقضاند و واسطهاى ميان آنها وجود ندارد ، درحالىكه تمام ( اين سخنها ) اوهامى هستند كه در بطلانشان قضاوت فطرت ( عقلانى انسان ) كفايت مىكند بر اين كه عدم ، عين بطلان محض است و هيچ شيئيتى براى آن وجود ندارد . « 1 » ( علامه در جاى ديگر ، در اين مورد چنين مىفرمايد : « و هذه دعاو يدفعها صريح العقل و هى بالاصطلاح اشبه منها بالنظرات العلمية فالصفح عن البحث فيها اولى » ) « 2 » .
دلايل گرايش معتزله به حال
1 . معتزله مىخواهند علم پيش از خلقت حضرت حق را اثبات كنند و از طرف ديگر ، علم را تابع معلوم مىدانند ، لذا معتقدند كه بايد قبل از ايجاد موجودات ، ماهيات امكانى ، ثبات و شيئيت داشته باشند ، تا خداوند علم به آنها داشته باشد و حال آنكه ( در مرحله دوازدهم ، فصل پنجم ) ثابت خواهد شد كه علم خداوند انفعالى و ارتسامى نيست ؛ پس علم او به اين نحو است كه علم او به ذات خود كه علة العلل همهء مخلوقات است ، مستلزم علم او به همه معاليل خلقت است ، چه موجود باشند و چه موجود نباشند .
2 . « معدوم مطلق آن است كه از آن خبر داده نمىشود . » درعين حال ، معدوم مطلق آن است كه از آن خبر مىدهند كه نمىشود از آن خبر داد . پس از آن مىشود خبر داد ، لذا چون معدوم مطلق داراى حكمى است ، بايد ثبوت داشته باشد ، چون ثابت شد « ثبوت شىء لشىء فرع ثبوت المثبت له لا الثابت » .
هامش
( 1 ) . شرح المنظومه ، ص 44 .
( 2 ) . نهاية الحكمه ، مرحله 1 ، اواخر فصل 2 ، ص 16 .