ملكوت و عالم عقل او به عالم عقل مفارق برمىگردد ، لذا اين دو از احكام مادّه و مادّيات بهدورند و از آن بحث نبايد جدايى خيال و عقل را از هم نتيجه گرفت ، بلكه آنها در طول يكديگرند ، نه در عرض يكديگر ؛
بدين معنا ، همچنانكه عالم هستى ، ذومراتب است و عمق ناسوت و ملك ، ملكوت و عمق ملكوت ، جبروت و عمق جبروت ، لاهوت و عمق لاهوت ، هاهوت است ، انسان هم جهانى است كه وجود تشكيكى دارد و ظاهر او ، تن اوست و باطن تن او ، ذهن و باطن ذهن او ، عقل و باطن عقل او ، جلوهء عالم واحديت و عمق جلوهء واحديت او ، جذبه عالم احديت است و تمام آنها ثابت هستند ؛ حتى عالم مادّه كه عين حركت است ، از جهت ديگر ؛ يعنى بقاى حركت ، ثابت و باقى است .
بنابراين ، معاد هرموجودى بيان و موجه و ثابت مىگردد كه آن بهمعناى رجوع هرچيزى به اصل خويش است و اين همان معاد كلى است كه مىتوان براى همهء موجودات اثبات كرد . پس مىتوان نتيجه گرفت كه مآل و سرانجام و معاد تمام موجودات ، تنها خداست ، چه او اصل الاصول و ركن الاركان و مرجع المراجعات است . پس مىتوان نتيجه گرفت كه معاد هم جسمانى است و هم روحانى ، هرچند آن منافات با اين ندارد كه اصل اصيل و ركن ركين و جمال جميل و لبّ لبيب انسان ، روح اوست .
و با اين مطالب ، شبهه آكل و مأكول ، بلا موضوع مىشود . نقل مىكنند كه از سقراط پرسيدند : اگر مردى كجا كفن و دفنت كنيم ؟ در جواب فرمود : اگر مرا پيدا كرديد ، هرجا خواستيد دفن كنيد :
گفت چون سقراط در نزع اوفتاد * داشت شاگردى به او كى اوستاد
چون كفن سازيم و تن پاكت كنيم * در كدامين جاى در خاكت كنيم
گفت اگر تو باز جوئيم اى غلام * دفن كن هرجا كه خواهى والسّلام