لذا محروميت آنها از وجود ، تحديد قدرت و مقيدكردن اطلاق توان حضرت إله نيست . ( چنانكه معتزله ، بعضى از امور ممكن الوقوع را ، مثل بردن كفار به بهشت ، محال مىدانند و آنرا عجز تلقى نمىكنند ، درحالىكه مسئلهء مورد بحث ، محال ذاتى يا محال وقوعى است . پس بهطريق اولى ، قاعدهء الواحد ناتوانى واجب تعالى را به دنبال ندارد ) .
چگونه عقل ، منشأ كثرت مىشود ؟
ثمّ ، إنّ العقل الأوّل ، و إن كان . . . مصدرا لأكثر من معلول واحد .
سپس ( بايد توجه كرد ) كه عقل اول ، اگر چه در وجود خود ، واحد و در صدورش ( از طرف خداوند ) بسيط است ، لكن از آنجا كه آن ممكن الوجود است ، لازمهاش ماهيت اعتبارى غيراصيل است ( زيرا غير خداوند ، همه ، معلول و مخلوق و لذا محدود هستند و حدّ وجودى ، همان ماهيت غيراصيل است ) ، زيرا موضوع امكان ، عبارت از ماهيت است . ( پس در اينجا عقل اول ، متكثر به دو امر وجودى و ماهوى مىشود ) .
و از جهت ديگر ، آن ، خود و واجب تعالى را تعقل مىكند ، ( از جهت اينكه خود را تعقل مىكند ، داراى ماهيت و محدوديت است و از جهت اينكه حضرت حق را تعقل مىكند ، موجود مجرد و علمى است . خواجه نصير الدين طوسى جهات را در صادر اول ، شش قسم مىداند كه عبارتاند از : وجود ، هويت يا ماهيت ، امكان ، وجوب ، تعقل ذات خود و تعقل مبدأ « 1 » ) پس در او ، جهت ، تعدد پيدا مىكند و ( لذا به دليل حيثيات كثيره ) ممكن مىشود كه مصدر و منبع و علت معلولى بشود كه بيشتر از يك معلول است . ( ؛ مثلا عقل فعالى پيدا مىشود كه كثرت جهاتش بهحدى مىرسد كه مىتواند عالم مادّه را كه كثير و زياد است ايجاد و تدبير كند ) .
هامش
( 1 ) . ابن سينا ، شرح اشارات و التنبيهات ، ج 3 ، ص 246 .