به اين ترتيب حق اين است كه صفات ثبوتيه ، منحصر در حيات و قدرت و علم باشند و سمع و بصر هم به علم برگردند و ساير صفات ، صفات فعليه باشند ، سپس بيان ارجاع همه صفات فعليه به صفات ذات ، اين است كه معانى آنها را به حيثيت صدور ( كه ذات خداوند است ) ارجاع بدهيم . « 1 »
وى معتقد است : حقيقت معناى كلام بهمعناى قدرت برمىگردد ، زيرا تمام معانى وجودى ، هرچند در ماديت متوغل و فرورفته و عدمى و ناقص باشند ، با تحليل و حذف نقايص و اعدام ، مىشود به صفات ذاتى برگرداند .
ممكن است معترض بگويد : اين مطلب درمورد سمع و بصر هم بايد جارى بشود ، درحالىكه آندو از صفات ذاتى و دو وجه از وجوه علم او هستند ، نه اينكه به معناى قدرت باشند ؛ در جواب گفته مىشود : آن به اين دليل است كه در كتاب عزيز و سنت و روايت بهعنوان صفت ذاتى و بهمعناى علم آمدهاند و الا از نظر فلسفه مطلب همان است كه گفته شد و اما كلام در سنت ، فقط بهعنوان صفت فعل تلقى شده است . « 2 »
ه ) معتزله ، اشاعره و كلام واجب تعالى
5 . اينكه خداوند طبق قرآن و روايات متكلم است ، در نزد عدليه ؛ يعنى شيعه و معتزله به اين معناست كه او حروف و اصواتى را در اجسام كه بر مراد خود دلالت مىكند ايجاد مىكند و اشاعره در اين خصوص مىگويند : اينكه او متكلم است عبارت است از معناى واحد و غيرلفظى كه قائم به ذات اوست و آن غير از علم و اراده و كراهت و . . . است و آن امر و نهى و خبر هم نيست ، بلكه چيزى است كه عبارات بر آن دلالت مىكنند و آن را كلام نفسانى مىنامند . « 3 »
هامش
( 1 ) . اسفار ، ج 7 ، ص 3 ، پاورقى علامه .
( 2 ) . نهاية الحكمه ، مرحله 12 ، فصل 16 ، ص 308 .
( 3 ) . كشف المراد ، ص 315 .