نيست ، بر خلاف جسم نامى ( از جهت جنس مبهم ) كه ممكن است به نوعى اكمل از آن انتقال پيدا كند ؛ لهذا معناى نوعى محصل ( نوع تامّ ) در باب نبات ( از جهت جنس مبهم ) ، معناى جنسى غيرمحصل ( و مبهم ) در باب حيوان مىگردد و انتقال از نوع ناقص به نوع كامل صورت مىگيرد .
4 . هركمالى ، بهنحو اعلى و بهطور اصيل ، در علتش تحقق دارد .
وقتى اين اصول بيان و اثبات شدند ، مىگوييم : واجب الوجود ، مبدأ فياض تمام حقايق است . پس ضرورى است ذات متعالىاش با بساطت و وحدانيتش ، همهء اشيا و كمالات باشد . ( بنابر گفتار علامه ، اين همان قاعدهء « بسيط الحقيقة كل الاشيا » « 1 » است ) بنابراين ، كسىكه آن وجود را تعقل كند ، تمام موجودات را تعقل كرده است . ( كه تنها خود خداوند بالاصالة قابل آن تعقل است ) و عينا آن وجود ، ذاتش را تعقل كرده است و عاقل است ؛ درنتيجه ، واجب الوجود ، ذاتا عاقل ذاتش است ، لذا تعقل او به ذاتش ، همان تعقل او به تمام ماسواست و تعقل او به ذاتش مقدم بر تمام ماعداست .
بنابراين ، تعقل او به تمام ماسواى او ، قبل از خلقت ، بر تعقل او بر جميع ماسواى او بعد از خلقت سبقت دارد . ( و همهء مطالب براين اصل استوار است كه عينيت و وجود او عين علم اوست ) . ماحصل ثابت شد كه علم ذات واجب الوجوب ، به تمام اشيا ، در مرتبهء ذات او ، بهوسيلهء ذات او ، قبل از وجود ماعداى او حاصل است ، خواه صور عقلى ، قائم به ذات باشد ( قبل از ايجاد عالم ) ، خواه خارج از ذات او باشد ( بعد از ايجاد عالم و به تعبير برخى صفحه اعيان براى خداوند ، مانند صفحهء اذهان براى انسانهاست ) . و اين بهوجهى ، همان علم كمالى تفصيلى و به وجهى ، علم اجمالى است و آن ، به اين دليل است كه معلومات ، با كثرت و تفصيلشان بهحسب معنا ، موجود به يك وجود واحد بسيط ( واجب الوجودى ) هستند . « 2 »
هامش
( 1 ) . همان ، ص 270 ، پاورقى علامه .
( 2 ) . همان ، ص 264 - 271 .