است ، لذا واجب تعالى بهسبب ذاتش ، مقتضى و سبب ( ايجاد ) ، صادر اول و بهسبب صادر اول ، مقتضى صادر دوم و به توسط آن ، مقتضى صادر سوم و همينطور تا آخرين موجود ؛ يعنى مادّه است . به اين ترتيب لازم مىآيد كه او به جميع موجودات ، برطبق نظام اتم ، عالم باشد . بنابراين ، علم به تمام ماسوايش ، لازمهء علم او بهذاتش مىباشد ، چنانكه وجود ماعداى او تابع وجود ذات اوست .
و اما كيفيت اين علم به اشيا - بروجهى كه از آن ، تكثر در ذات و صفات حقيقيهاش لازم نيايد و اينكه او قابل و فاعل نباشد و اينكه از آن ، ايجاب و جبر از جهت اين علم به اشيا لازم نيايد . ( يعنى طبق نظر اشراقيين ، فعل خدا مسبوق به علم نيست ، زيرا علم او عين فعل است ، لذا خداوند مختار نيست ، درحالىكه نزد حكيم ، مختار كسى است كه فعلش مسبوق به مبادى چهارگانه از قبيل علم ، مشيت ، اراده و قدرت باشد ) « 1 » - كه آيا قبل از اشيا يا بعد از اشيا يا با اشياست ؟ ( علاوه بر اشكالات مذكور اشكالاتى وجود دارد : ) به اينكه اشيا را نمىشناسد ، مگر در زمان وجودش ، پس اشيا در خداوند تأثير دارند و او بهسبب اشيا ، در حالتى قرار مىگيرد كه از قبل بر آن حالت نبود ، بنابراين ، واجب الوجود بالذات ، واجب الوجود من جميع الجهات نيست .
به اين ترتيب ، بدانكه راهيابى به اين علم ، از بالاترين مراحل كمال انسانى است و فوز و سعادت بشر بهوسيلهء معرفتش ، او را مشابه مقدسين ، بلكه از حزب ملائكهء مقرب قرار مىدهد و بهسبب صعوبت درك آن ، قدمهاى زيادى از علما حتى مثل شيخ الرئيس و پيروانش ، به علت اثبات علم زايد بر ذات واجب و علم زايد بر ذوات ممكنات و حتى شيخ ( اشراق ) و رئيس پيروان رواقيين و تابعين او ، بهدليل نفى علم سابق بر ايجاد عالم لغزيده است .
بهجهت صعوبت علم مذكور ، بعضى از قدماى فلسفه ، علم خدا را به اشيا ، بهجز ذات و صفات عينيه ذاتيهاش ، انكار كردهاند و عدهاى بهسبب اينكه علم را اضافى
هامش
( 1 ) . همان ، ص 179 ، پاورقى سبزوارى .