همان ذات و صفات هفتگانه است كه ادلهء وحدانيت واجب الوجود ، آن نظريه را باطل مىكند .
و اگر معلولاند ، پس يا معلول غيرذاتى مىباشند كه متصف به آن صفات است ، يا معلول همان ذات متصف به آن صفات .
و بنابر فرض اول ، صفات ، واجب بالغير هستند و وجوب بالغير بودن آنها به واجب بالذاتى ، غير واجب بالذات ( معروف ؛ يعنى خداوند ) كه متصف به آن صفات است ، منتهى مىشوند كه ادله وحدانيت واجب الوجود ، مانند شق و فرض سابق ، آن را رد مىكند . علاوهبر اينكه در آن ( فرض ) ، حاجت واجب الوجود بالذات ، در اتصاف او به صفات كمالش به غيرش ، نمودار مىباشد كه آن محال است .
و بنابر ( قسم ) دوم ( كه صفات معلول خداوند باشند ) لازم مىآيد ذات مفيض آن صفات و كمالات ، متقدم بالعليه بر آن صفات باشد ، درحالىكه آن ذات فاقد صفاتى است و در عين حال آنها را اعطا مىكند كه اين محال است .
علاوهبر اينكه در آن فرض ، فقدان واجب در ذاتش از صفات كمال است ، درحالىكه ( در فصل اول ) گذشت كه او صرف وجودى است كه هيچ وجود و كمال وجودى از او بيرون و خالى نيست ، لذا اين فرض خلف است .
ابطال رأى كرّاميه كه « صفات زايد برذات اقدس إله و حادثاند »
و أمّا القول الثالث ، و هو . . . فى نفسها عن الكمال ، و هو محال .
قول سوم ، كه منسوب به كرّاميه ( گروهى هستند كه به جوهريت بارى و استقرار او بر عرش اعتقاد دارند . براى مثال محمد بن كرام مىگفت : خداوند را جسم و اعضاست و مىنشيند و حركت مىكند . آنها از مشبّهه و اهل سنت و اصحاب محمد بن كرام نيشابورى مىباشند كه بين صفات ذات و صفات فعل تفاوت قائل نبودند و درنتيجه ، صفاتى مثل دست و صورت براى خدا اثبات نمودند