2 . اينكه آن صفات زايد بر ذات و لازم آن مىباشند . پس آنها به قدم ذات ، قديم هستند ( نظر اشاعره و دليل آنها اين است كه گفتهاند : اگر علم خداوند بنفسه و ذاتى باشد ، پس علم ، عين عالم و عالم ، عين علم خواهد بود كه آن محال است و . . . پس او متصف بهنوعى از علم است كه محال است عين ذات او باشد ) . « 1 »
3 . اينكه آن صفات زايد بر ذات و حادث هستند . ( نظر كرّاميه ) .
4 . اينكه معناى اتصاف ذات به آن صفات اين است كه فعلى كه صادر از آن ذات ( خداوندى ) مىشود ، مثل فعل كسى است كه متلبس و متصف به آن صفات شده است ، پس معناى اينكه آن ذات عالم است ، اين است كه در اتقان و احكام و دقت جهاتش ، مثل فعل عالم ، كار انجام مىدهد ( ولى درواقع عالم نيست ) و همچنين ( در بقيه اوصاف حقيقى - نظر معتزله - ) .
و حق همان نظر اول است كه منسوب بهحكماست ؛ بهدليل اينكه ( در فصل قبل ) آگاه شدى كه ذات متعالى خداوند ، مبدأ هركمال وجودى است و مبدأ كمال ، فاقد آن كمال نيست . پس در ذاتش حقيقت هركمالى كه از او افاضه مىگردد ، وجود دارد و آن ، همان عينيت ذات با صفات است .
صفات كمالى واجب الوجود ، مفهوما مختلفند و مصداقا يكى
ثم حيث كانت كلّ من صفات . . . الذى هو الذات المتعالية .
سپس از آنجايى كه هريك از صفات كمال خداوندى عين ذاتى است كه واجد همه ( صفات ) است ، پس هريك از صفات ، همچنين واجد همهء ( صفات ) و عين آنهاست ، لذا صفات كمال او بهحسب مفهوم مختلفاند و بهحسب مصداق كه همان ذات متعاليه واجب الوجود است ، واحدند و داراى يك مصداق .
هامش
( 1 ) . ابو الحسن على بن اسماعيل ، اللمع ، ص 30 .