فاعل خير ، نور و فاعل شر ، ظلمت است و گروه مجوس از اين طايفه گويند :
فاعل خير يزدان و فاعل شر ، اهريمن و شيطان است . بعضى از ثنويه معتقدند :
خداوند بنفسه جمع اضداد نموده و شمول مراتب حقيقت و خلقيت را جهت خود احراز فرموده است ، پس آنچه كه منسوب به الوهيت است ، او خود را در انوار بهظهور رساند و آنچه منسوب به خلقيت است آن ظلمت باشد و طايفهاى از آنها ؛ يعنى مجوس و گبران ، آتشپرست شدند ، زيرا زندگانى براساس حرارت غريزه قائم است . خلاصه آنكه مجوس ، فرقهاى از ثنويه مىباشند و ظاهر مطلب اين است كه ريشهء ثنويه ايرانى است و به همين دليل ، شيخ اشراق مسئلهء نور الأنوار را مطرح كرده است ، با اين تفاوت كه وى به نظام طولى معتقد است ، ولى آنها به نظام عرضى نور و ظلمت ؛ و اللّه اعلم بالثواب ) گفتهاند : بدون شك در عالم وجود ، خير و شر وجود دارد و آندو متضادند كه ( محال است ) به يك مبدأ نسبت داده شوند ، پس در دار هستى ، دو مبدأ وجود دارد : يكى ، مبدأ خيرات و ديگرى ، مبدأ شرور .
افلاطون و ابطال اعتقاد ثنويه
و عن أفلاطون فى دفعه : أن الشرّ . . . القياس في سائر الموارد .
و از افلاطون در دفع و ردّ ( استدلال ثنويه براى وجود شرور نقل شده ) است : شر ، عدمى است ( صغرا ) و هيچ عدمى به علت مفيض نيازمند نيست ، بلكه علت عدم ، عدم ( افاضهء ) وجود است . ( كبرا ) ، پس شر ، به علت مفيض نيازمند نيست ، بلكه علتش عدم وجود است - ( نتيجه - ) .
وى صغراى ( قياس ) خود را با مثالهاى جزئى بيان نموده است ، مانند قتلى كه فى المثل شر است . بنابراين ، بدون شك ، شر همان قدرت قاتل بر قتل نيست ، زيرا قدرت قاتل ، كمال اوست و براى مثال ، تيزى و برنده بودن شمشير و صلاحيتش