نسبت به ) هرمعقولى باشد ، چون نفس تجرد دارد ، درحالىكه اين خلاف ضرورت است ( كه همهء معقولات را تعقل كند ، چرا كه ما در خود چنين حالتى را نمىيابيم ) .
پاسخ : ( مقتضاى بحث همينطور است ) ولى نفس ، مجرد از نظر ذات است ، نه از نظر فعل ، لذا نفس بهدليل تجرد ذاتىاش ، بالفعل ( و هماكنون ) ذاتش را تعقل مىكند ، ولى تعلق فعلى ( يعنى اينكه نفس نياز به عمل هم دارد ) ، موجب خروج تدريجى نفس از قوه به فعل ، بهحسب استعدادهاى مختلف است . ( پس نفس ، نيمه مجرد است و وقتى مجرد كامل مىشود كه از طبيعت و تخيل بگذرد ) .
به اينترتيب وقتى ( از نظر عملى هم ) مجرد تام و كامل شد ( و ديگر به بدن نياز نداشت ) و ( درنتيجه ) تدبير بدن ، روح او را مشغول نساخت ، براى آن ( نفس ) جميع علوم ، به عقل اجمالى ( و علم بسيط ) حاصل مىشود ، ( چنانكه در انواع تعقل در مرحله يازده ، فصل چهار ، بحث شد ) و نفس ، عقل مستفاد مىشود . ( چنانكه در مرحلهء يازده ، فصل پنج ، بحث شد ) .
اينكه هرمجردى عاقل است ، تنها مربوط به جواهر و ذوات مجردات است ، نه اعراض آنها
و غير خفىّ : أنّ هذا البرهان . . . بل العاقل لها موضوعاتها .
و روشن است كه اين بيان ( كه هرمجردى عاقل است ) تنها درمورد ذوات مجرد جوهرى ، كه وجودشان براى خودشان است ( يعنى جوهر هستند ) ، جريان دارد ، اما اعراض آن ( ذوات مجرد ) كه وجود لغيره دارند ، چنين نيست ، بلكه عاقل بودن آن ( اعراض ) به عاقل بودن موضوعهاى آنهاست كه عاقل باشند ، ( زيرا قبلا بيان شد كه عرض جلوهاى از جوهر است ، لذا بيگانه از آن نيست . پس عاقل و معقول بودن اعراض به موضوع آنهاست ؛ يعنى موضوع و جوهر آنها ، درك و تعقل مىكند و موضوعهاى اعراض ، هم تعقل مىشوند ، نه اينكه اعراض عاقل و معقول باشند ) .