انكشاف لها عند مباديها الا بوسيلة انوار علمية متصلة بها « 1 » ) . - البته اين نظريه تا حدودى مثل نظريهء افلاطون است كه معتقد است علم حقيقى وقتى است كه روح با مثل اتصال و تماس داشته باشد كه اين مورد قبول شيخ الرئيس نيست - .
لذا شيخ اشراق كه براين باور است كه در علم فعلى حضرت حق ، همهء موجودات چه مادى و چه غيرمادى ، به وجود عينى خود ، نزد حقتعالى حضور دارند ، تمام نيست ؛ زيرا دو اشكال عمده بر آن وارد است : 1 . ماده حضور نزد او ندارد ؛ بنابراين ، آن مورد علم مستقيم خداوند نيست .
2 . وى علم تفصيلى حضرت حق را بعد از ايجاد عوالم ، همان مرتبهء عوالم دانسته است ، نه ذات او « 2 » ؛ يعنى ذات او را دربارهء مخلوقات ، علم اجمالى - نه اجمالى در عين تفصيلى - دانسته است كه بهتبع علم حقتعالى به ذاتش مىباشد .
رابطهء علم خداوند با ماده و ماديات و حركت توسطيه
حال اين سؤال مطرح است كه اگر بنابر اعتقاد ملاصدرا ، علم با وجود ملازم است ، چرا ماده و جسم از حوزه علم خداوند جدا هستند ؟ كه جواب داده مىشود : ماده يك جهت تغيير دارد كه مورد تعلق علمى حضرت إله نيست و يك جهت ثبات دارد كه حضور است و خداوند به ماده ، از جهت ثباتش ، آگاهى دارد . به عبارت ديگر : خداوند از جهت حركت توسطيه عالم ، به عالم ماده علم پيدا مىكند ، نه از حيث حركت قطعيه . « 3 »
گاهى حركت به اين معنا اعتبار مىشود كه شىء متحرك ميان مبدأ و منتها باشد ، به گونهاى كه هيچ حدى از حدود مسافت مفروض ، قبل و بعد از متحرك ، ملاحظه نمىشود كه اين يك حالت ثابت و بسيط است كه به آن حركت توسطيه مىگويند و
هامش
( 1 ) . همان ، ج 6 ، ص 164 .
( 2 ) . بداية الحكمه ، مرحله 12 ، فصل 5 ، الخامس .
( 3 ) . اسفار ، ج 6 ، ص 164 .