( آنچه در خارج مورد تعلق علم انسان واقع مىشود مجازا علم است ، نه واقعا ) و آن معلوم بالعرض و المجاز ناميده مىشود ، چون اتحاد خاصى براى آن ( معلوم بالعرض ) با معلوم بالذات وجود دارد . ( قبلا بيان كرديم ، انسان از طريق ماهيت با خارج رابطهء علمى برقرار مىكند ، لذا ماهيت خارجى و معلوم بالعرض با وجود توأم است و ماهيت ذهنى و معلوم بالذات بدون آثار خارجى ، به اين ترتيب اتحاد خاص ذهن و عين بهوسيلهء ماهيت است ) .
نفس از طريق اتصال به عالم عقل ، كليات را كسب مىكند و طبيعت ، علت اعدادى است
و منها : أنّه تقدّم : أنّ كلّ معقول . . . لا يترتب عليها آثارها .
و از جملهء احكام ( ديگر ) اينكه قبلا ( فصل اول و دوم در مرحلهء يازدهم ) بيان شد كه هرمعقول ( و معلومى ) ، مجرد و غيرمادى است ، چنانكه هرعاقل ( و عالمى ) ، مجرد است ؛ پس بايد دانست : اين مفاهيم ( كلى ) كه براى قوهء عاقله ( و نفس ) ، كه آن ( قوهء عاقله ) بهوسيله حصول آن ( مفاهيم كلى ) براى خود ، فعليت و تماميت كسب مىكند ، حاضر است ، لذا از جهت اينكه ( آن مفاهيم كلى ) ، مجردند ، از نظر وجودى اقوا و قوىتر از نفس عاقله هستند .
آن نفس عاقلهاى كه بهوسيلهء آن ( مفاهيم كلى ) و آثار مترتب آنها بر نفس عاقله ، استكمال مىيابد ، پس در حقيقت آن ( مفاهيم كلى ) ، موجودات مجردى مىباشند كه با وجودهاى خارجى خود ، براى نفس عالم ( آن مفاهيم و عاقل و تعقلكننده آنها ) ظاهر مىشوند ؛ لذا اگر آن موجودات مجرد ، صور جوهرىاند ، نفس به خود آنها متصل و اگر آنها ، اعراض مىباشند ، نفس به موضوع آنها ، متصل مىشود .
ولى ما بهسبب اتصالمان از طريق ادوات ادراك ( مثل حواس پنجگانه ) به مواد عالم طبيعت ، توهم مىكنيم كه آن ( مفاهيم كلى ) همان صور قائم به مواد ( طبيعت ) هستند كه ما آنها را از مواد جدا كردهايم ، بدون اينكه آثار