است » ) را بهطور مستقل مىنگرد كه مىشود : « مفهوم وجود » ، كه حاكى از خارج است ، بعد نفس از مصاديق آن مفهوم وجود ، صفات خاص آنرا مانند وجوب و وحدت و كثرت و قوه و فعل و ثبات و حركت و . . . مىگيرد « 1 » و مىسازد .
و وقتى نفس به ماهيت محسوس رسيد و آنرا در خيال گذاشت و بعد به ماهيت ديگر و مباين با آن دست يافت ، درنتيجه دومى را عين اولى نمىيابد تا بر آن منطبق كند ، ( مثل « زغال سياه است » كه غير از « گچ سفيد است » مىباشد ) ، لذا وقتى نفس آن دو ( گچ و زغال ) را باهم در ذهن حاضر كرد ، حكمى را كه قبلا داشت ، اينجا پيدا نكرد ، ولى وى همين عدم حكم را به اينكه « زغال گچ نيست » حكم حساب مىكند ، ( يعنى او حمل سلب مىكند ، نه سلب حمل ، درحالىكه بايد سلب حمل باشد ) ، سپس حكم و نبود زغال براى گچ را بهطور مستقل درك مىكند « 2 » و اين مفهوم عدم ، حاكى از خارج و مصداق فرضى است كه عبارت از سلب حمل است .
فصل دهم : احكام متفرقه
معلوم بالذات و معلوم بالعرض
الفصل العاشر : في احكام متفرقة . . . له مع المعلوم بالذات .
فصل دهم : احكام گوناگون درمورد ( معلوم بالذات و بالعرض و اثبات عالم ملكوت و عقل براى علم جزئى و كلى ) است . از جملهء آن احكام اينكه معلوم به علم حصولى به معلوم بالذات و معلوم بالعرض تقسيم مىشود . معلوم بالذات عبارت از نفس ( واقعيت ) صورت حاصل نزد عالم است . ( آنچه ذاتا علم را تشكيل مىدهد ، حصول صورت و ماهيت شىء خارجى در ذهن است ) و معلوم بالعرض و المجاز ، عبارت از امر خارجى است كه صورت علمى ( و معلوم بالذات ) از آن حكايت مىكند .
هامش
( 1 ) . همان ، فصل 1 ، ص 257 .
( 2 ) . همان ، مرحله 11 ، فصل 10 ، ص 258 .