چنانكه گفته شده است : صوت با آن هويت ظاهرىاش كه براى گوش ظاهر است ، در خارج وجود ندارد ، بلكه وقتى گوش به ارتعاش خاصى با تعداد ويژهاى از ارتعاش متصل شود ، در گوش ، صورت صوت ظاهر مىشود و وقتى ارتعاش به عدد معين ديگرى برسد ، در چشم ، بهصورت نور و رنگ ظاهر مىشود ( پس در خارج واقعيتى بهنام رنگ سبز ، سفيد و يا سرخ وجود ندارد ، بهگونهاى كه اگر انسان و يا حيوانى نبود ، رنگى نيز در جهان وجود نداشت ، لذا علم نسبى است ) ؛ پس حواسى كه مبادى ادراك هستند ، كاشف از حقايق ماوراى خود نيستند و ساير ادراكات ( هم مثل عقل ، فكر ، وجدان و . . . واقعيت را نشان نمىدهند ، چون ) به حواس منتهى مىشوند .
ابطال نظر نسبىگرايان
و فيه : أنّ الادراكات إذا . . . إلّا من طريق الادراك الانسانى ؟ ! اشكال آن بيان اين است كه وقتى فرض شد كه ادراكات ( مثل حواس و عقل كه منتهى به حواس مىشوند ) كاشف از ماوراى خود نيستند ، پس از كجا دانسته شد كه حقايقى ماوراى ادراكات وجود دارند ، كه ادراكات ( و حواس ما ) ، كاشف از آنها نيستند ؟ پس چه كسى ( توانست ) درك كند كه حقيقت صوت در خارج از گوش ، داراى تعداد خاصى از ارتعاش هواست و اينكه حقيقت امر ديدنى ( رنگ و نور ) در خارج از چشم ، داراى تعداد خاصى ديگر از ارتعاش هواست ،
( اگر علم واقعنما نيست ، پس اين نظريات درمورد صوت ، رنگ ، ابصار و . . . از چه منبعى سرچشمه گرفتهاند ، علاوه بر آن ) آيا انسان به ( واقعيت و ) صوابى كه حواس در مورد آن خطا مىكند ، جز از راه ادراك انسانى مىرسد ، ( آن ادراكى كه سوفسطائيان و نسبىگرايان آن را از اعتبار انداختهاند ؛ يعنى آيا خطايابى و تمايز برقراركردن ميان حق و حقه و صدق و خدعه ، جز از راه اين است كه انسان به حواس ، عقل ، وجدان و يافتههاى آنها اعتقاد داشته باشد ؟ )