حق و واقع است يا نه ، بايد بيشتر بهروان و قصد او توجه نمود تا به معيار حق و باطل ، چرا كه مولانا ، امير المؤمنين فرموده است : « كلمة حق يراد بها الباطل » « 1 » ) .
شيوهء برخورد با سوفسطائيان مذكور
و ليعالج أمثال هؤلاء بايضاح . . . أن يتعلّموا العلوم الرياضيّة .
و بايد امثال اينها بهوسيلهء توضيح دادن قوانين منطقى و ارائهء قضاياى بديهى كه قابل ترديد در هيچ حالى نيستند ، معالجه شوند ، مانند ضرورت ثبوت چيزى براى خودش . ( يعنى حتما هرچيزى خودش براى خودش ثابت است ، مثل انسان كه حتما انسان است ) و سلب چيزى از خودش محال است و غير از اينها ( مثل اشيا ، واقعيت دارند و تناقض ، محال است ) .
و بايد در تفهيم معانى اجزاى قضايا ( براى سوفسطائيان ) مبالغه كرد ؛ ( مثلا وقتى مىگويد : خدا نيست ، از او بپرسيم منظورت از خدا چيست ؟ و مرادت از « نيست » چيست ؟ اگر گفت : خدا هم بايد مثل موجودات علت داشته باشد ، مىگوييم : درست است كه « خدا نيست » و اگر منظورش از « نيست » عدم رؤيت اوست ، باز جملهء او صحيح است ، زيرا چنين خدايى كه او يافته و در حقيقت بافته ، وجود ندارد تا ديده شود و همينطور . . . ) و بايد او را به فراگيرى رياضيات امر كرد ( چه آن علم دواى داء وسوسهء اخلاقى و شفاى سفسطهء شيطانى و ترغيب به فلسفه رحمانى است ) .
دو دستهء ديگر از شكاكان و سوفسطائيان
و ههنا طائفتان أخريان من . . . و ماوراء ذلك مشكوك .
و در اينجا دو طايفهء ديگر از شكاكين وجود دارند : طايفهاى كه تسليم انسان و ادراكات خود هستند ( آنها انسان و ادراكات او را مىپذيرند ) و در ماوراى آن اظهار
هامش
( 1 ) . نهج البلاغه ، دشتى ، خطبه چهلم .