داشته باشد و چون مىداند با ما سخن مىگويد و ما حرف او را مىشنويم ، بايد به شنوانيدن و شنيدن هم باور داشته باشد و . . . ) .
و اينكه او چه بسا گرسنه شده است و قصد چيزى كرده است كه او را اشباع كند يا اينكه تشنه شده است ، لذا طلب چيزى كرده است كه او را سيراب كند و وقتى به آنها ( كه گفتيم ) ملزم شد و علم پيدا كرد ، به مادون آنها از قبيل علوم ، ( هم بايد ) ملزم شود ( و بهعنوان اينكه علماند ، آنها را بپذيرد ؛ مثلا به نفس و عقل و حواس كه مادون و قبل از ديدنى و چشيدنى و . . . مىباشند نيز ، بايد اذعان و اعتراف كند . ) ، زيرا علم منتهى به حس ( و حس هم منتهى به عقل و نفس و . . . ) مىشود ، چنانكه ( بيان آن قبلا در مرحله يازدهم ، فصل اول ) گذشت .
اگر برهان عليه سوفسطايى كارگر نبود ، چه بايد كرد ؟
و إن لم يعترف بأنّه يعلم : . . . لا يرى حقيقة لشىء من ذلك .
و اگر وى اعتراف نكند كه مىداند كه در حال شك است ، بلكه اظهار كند كه در هرچيزى شك مىكند و در شك خود هم شك مىكند ؛ ( بنابراين ) او چيزى نمىداند ، پس احتجاج با او ساقط مىگردد و برهان درمورد او نفعى ندارد و اين انسان ، يا مبتلا به مرضى است كه در ادراك او اختلاف ايجاد كرده است . به اين ترتيب بايد به طبيب مراجعه كند . و يا معاند و دشمن حق است و آنچه را اظهار يا ظاهر مىكند ، براى ابطال حق است ( او طالب بحران است ، نه برهان ) . پس بايد مورد ضرب قرار گيرد و آزار بر او وارد شود و از چيزىكه قصد و طلب و اراده مىكند باز داشته شود . و بايد بهچيزىكه مورد غضب و كراهت اوست امر شود ، زيرا هيچ حقيقتى براى آنها قائل نيست . « 1 » ( لذا چون زدن با نوازش براى او برابر است ، چرا او
هامش
( 1 ) . اسفار ، ج 3 ، ص 445 - 446 .