سپس آن را به دو مفهوم زيد و قائم تجزيه مىكند و نزد نفس و خود نگه مىدارد ، سپس وقتى نفس ( دوباره ) حكايت آنچه را ( قبلا ) در خارج يافته است ، اراده كرد ، دو صورت زيد و قائم را از بايگانى خود مىگيرد ؛ درحالىكه آنها دو چيز ( در خزانه ) بودهاند ، سپس آندو را ، واحدى كه داراى يك وجود است قرار مىدهد ( كه اين بيانگر ايستادن زيد در حال حاضر نيز است ) و اين همان حكمى است كه ذكر كرديم ، كه فعل نفس است و ( نفس ) بهواسطهء آن ( حكم ) ، از عالم خارج ، طبق آنچه هست ، حكايت ( و حكم ) مىكند .
حكم ، فعل نفس و حاكى از خارج است
فالحكم : فعل للنفس ، و هو مع . . . الخارج ، لم يحك الخارج .
پس حكم ( كه از سنخ ادراك و معلوم به علم حضورى است ) ، فعل نفس است و آن بااين حال از صور ذهنيه است كه از ماوراى خود ( يعنى وجود خارجى ) حكايت مىكند و اگر حكم ، تصور و مأخوذ از خارج و تنها امر انفعالى بود ، قضيه ، مفيد براى صحت سكوت نبود ( و يقين در نتيجهء قضيه حاصل نمىشد ) ، چنانكه در هرمقدم و تالى در قضيه شرطيه چنين است . ( يعنى هرچند مقدم و تالى در قضيه شرطيه ، هركدام قضيه هستند ، ولى مفيد يقين نيستند و از آن طرف ) اگر حكم ، صرفا تصورى بود كه نفس از جانب خودش ايجاد كرده است ، بدون اينكه از خارج استعانت جسته باشد ، آن حكم از خارج حكايت نمىكرد . ( درحالىكه اين خلف است ، چه علم واقعنماست ) .
ثالثا : تصديق بلا تصور نيست
و ثالثا : انّ التصديق يتوقف . . . فلا تصديق الّا عن تصور .
و ثالثا : اينكه تصديق بر تصور موضوع و محمول توقف و تكيه دارد ، پس تصديق وجود ندارد ، مگر اينكه از تصور بهوجود آمده باشد .