موضوع و محمول و حكم است و در تحقق قضيه از جهت قضيه نيازى بهتصور نسبت حكميه وجود ندارد .
همانا ، حاجت به تصور نسبت حكميه براى تحقق حكم نفس مىباشد و اينكه نفس « موضوع را همان محمول قرار مىدهد » ، است ( بهنظر مىرسد روى اين حساب ، حكم هم از اجزاى قضيه نباشد ، چه آن فعل نفس است ) .
و دليل آن اين است كه تحقق قضيه در هليات بسيطه ، بدون نسبت حكميه است كه ربط محمول به موضوع است .
نتايج بحث درمورد قضيه
اولا : قضيه موجبه سه جزء و سالبه دو جزء دارد
فقد تبيّن بهذا البيان : أوّلا . . . القضيّة بما هى قضيّة فى انعقادها .
پس با اين بيان روشن شد كه : اولا : قضيه موجبه داراى سه جزء است : موضوع ، محمول و حكم و سالبه دو جزء است : موضوع و محمول ، و اينكه نفس به نسبت حكميه ، براى انجام دادن حكمش احتياج دارد ، نه اينكه قضيه از جهت انعقادش به نسبت حكميه احتياج داشته باشد .
ثانيا : حكم در قضيه ، فعل نفس است
و ثانيا : أنّ « الحكم » فعل . . . تحكى به الخارج على ما كان .
و ثانيا : اينكه حكم در ظرف ادراك ذهنى ، فعل نفس است و آن عبارت از تأثر تصورى ( و انفعالى ) چيزى نيست . ( حكم از خارج به ذهن نيامده است ، پس موضوع و محمول و نسبت حكميه ، همه از شرايط ايجاد حكم و تصديق و اذعان و ادراك وقوع هستند ) و حقيقت حكم در گفتار ما : مثلا « زيد ايستاده است » اين است كه نفس از طريق حس به موجود واحدى كه آن « زيد ايستاده » است ، مىرسد .