شكل و مقدار ) است كه در آن ( عالم ) ، تمام صور مثالى جزئى ، بهنحو و گونه علم اجمالى و بسيط ( و بدون تفصيل و تمييز ) وجود دارد كه نفس ( انسان ) بهاندازهء استعدادى كه دارد ( و با شرايط موردنياز مادى مثل صحت حواس پنجگانه و عدم انغمار در عالم طبيعت ) با آن ( عالم ) متحد مىشود ( و صور جزئى مثل زيد ، اين صدا ، آن طعم و . . . را دربرمىگيرد ) .
چند نكته درمورد عقل مفارق :
1 . اينكه عالم مجرد ، علت ايجادى و حقيقى براى علوم نفس است ، به اذن خداوند و در طول اوست ، نه مستقل و در عرض او ؛
2 . انسان در كسب علوم كلى بايد به عقل مفارق متصل شود ، تا كليات را از آن عالم برگيرد و ماده و وضع و علم احساسى و خيالى ، زمينه و شرط چنين علمى واقع مىشوند ، نه علت حقيقى ، پس علت اصلى ، همان عقل مفارق است و حتى نفس هم كه نسبت به صور علمى در حد قوه است ، نمىتواند علت صور علمى باشد . علاوهبر اينكه عقل كلى كه ذاتا و فعلا مجرد است ، قوىتر از نفس است كه ذاتا مجرد است و فعلا و در مقام عمل و تدبير مثل ديدن ، شنيدن و . . . مادى ، زيرا نفس در استعمال حواس پنجگانه ، نياز به بدن دارد و ماده هم انزل مراتب هستى است ، لذا نفس نمىتواند علت حقيقى صور علمى باشد .
البته اينكه علامه حكم را فعل نفس مىداند ، « 1 » منافات با اين ندارد كه صور علمى را فعل و معلول عقل مفارق بدانيم ، زيرا نفس هم بهكمك عقل مفارق ، اذعان و حكم و . . . را ايجاد مىكند . بهعلاوه آنكه ، آن نظريه در مقابل كسى است كه حكم را از اجزاى چهارگانه قضيه مىداند ؛ لذا وى مىفرمايد : موضوع و محمول و نسبت حكميه ، زمينه و شرط حكم هستند و حكم فعل نفس است .
هامش
( 1 ) . نهاية الحكمه ، مرحله 11 ، فصل 8 ، ص 251 .