علم ، ظاهرا بهنظر مىآيد كه علم و معلوم بالذات هم متكثر بشود . به عبارت ديگر ، در علم ماقبل از كثرت ، مثل علم منجم ، علم تابع كثرت طبيعت نيست ، ولى در علم ما بعد از كثرت ، علم تابع طبيعت و تغيّرات آن مىباشد ) .
علم به تغيّر ، غير از تغيّر علم است
فان قلت : التغيّر لا يكون إلّا . . . حضور شىء لشىء ؛ هذا خلف .
پس اگر سؤال شود : تغيّر تنها بهوسيلهء قوه و استعداد سابق است كه ماده ، آن استعداد را حمل مىكند ( هرحادث و فعليتى چنين است كه امكان استعدادى آن قبل از آن بوده است ، كه ماده حامل آن مىباشد ) و لازمهاش اين است كه علوم جزئيه ، مادى باشند ، نه مجرد ( درحالىكه قبلا ثابت شد علم غيرمادى است و عبارت از شىء مجرد نزد شىء مجرد است ) .
در جواب مىگوييم : علم به تغيّر ، غير از تغيّر علم است . ( علم به تغيّر وجود دارد ، درحالىكه علم متغيّر و تغيّر علم محال است ) و متغيّر در تغيّرش ثبات ( و تجرد ) دارد . ( متغيّر از جهت ثباتش پيش عالم است ، نه از حيث تغيّرش ، كه محال است ) نه اينكه متغيّر در تغيرش ، تغيّر داشته باشد . ( همانگونه كه هيولا كه صرف قوه است ، در قوه بودن ، ديگر بالقوه نيست ، بلكه بالفعل ، بالقوه است ) و منظور از تعلق علم به آن متغيّر ، كه جهت ثابت هم دارد ، حضور آن نزد عالم ، از جهت ثباتش ، نه از جهت تغيّرش مىباشد و گرنه ( يعنى اگر از جهت ثباتش نزد عالم نمىبود ) ، حاضر ( در پيش عالم ) نمىبود ، پس علم ، حضور شىء ( مجرد ) پيش شىء ( مجرد ) نيست و اين خلف است .
چرا در علم به حركت ، معلوم بالذات ثابت است ؟
خلاصه اينكه ، آنچه متغيّر است صورت علمى و معلوم بالذات نيست ، بلكه معلوم بالعرض است و انسان به اين تغيّر ، علم دارد ؛ مثلا علم دارد به اينكه زيد ابتدا