دليل وجود سه عالم مادى و مثالى و عقلى ، علم احساسى و خيالى و عقلانى ماست و مىتوان گفت : حتى اصل وجود تن و حافظه و عقل انسان ، بهترتيب از عالم ناسوت و مثال اعظم و عقل كلى ناشى شده است .
به عبارت ديگر ، ملاك جزئيت علم احساسى و جزئيت علم خيالى و كليت ( به معناى سعهء وجودى ، نه كليت مفهومى ) علم عقلانى ، اتصال نفس ، بهترتيب به عالم ناسوت و عالم مثال منفصل ( مثال متصل ، خيال در انسان است ) و عالم جبروت است و توجيه قدما در اين خصوص ناتمام و در نظر بدوى است .
ماده شرط علم است
4 . علم ما به امور مادى از طريق علم خيالى و عقلى است ، ولى بالمجاز ، ما آنرا به عالم ماده نسبت مىدهيم . در حقيقت از ماده ، علم حسى هم بهدست نمىآيد تا چه رسد به علم خيالى و عقلى ، لذا ماده ، زمينهء علم احساسى است ، نه علت اصلى آن ؛ مثلا درك رؤيت از ناحيه ماده نيست ، بلكه مربوط بهنفس يا در نظر دقيقتر ، مربوط به عالم مجرد است .
فصل سوم : تقسيم ديگر علم به كلى و جزئى
علم ماقبل از كثرت
الفصل الثالث : ينقسم العلم انقساما . . . الخسوف ، و معه ، و بعده .
فصل سوم : تقسيم ديگر علم حصولى به كلى و جزئى بهمعناى ديگر است . مراد از كلى ، چيزى ( و علمى ) است كه بهسبب تغير معلوم بالعرض ( معلوم خارجى و موجود عينى ) ، متغير نشود . ( خصوصيت علم كلى ، ثبات است ، لذا منظور از كليت در اينجا ثبات و عدم دگرگونى است ، نه كلى مفهومى ) ، مانند صورت و ( نقشهء ) بنايى كه بنّا آنرا در پيش خود ( يعنى ذهنش ) تصور مىكند ، تا طبق آن صورت و نقشه ، آن بنا را بنا كند .