به اين ترتيب ، صورت نفسانى حسى از قبيل ماده براى صورت خيالى و صورت خيالى از قبيل ماده براى صورت عقلى است و ميان آنها ، يگانگى وجود دارد و جدايى وجود ندارد .
وى دليلى كه براى اتحاد عاقل و معقول و عالم و معلوم مىآورد ، تضايف است « 1 » ؛ چرا كه معلوم ؛ يعنى حضور براى عالم و عالم ؛ يعنى آگاهى از معلوم و اتصال به آن . به عبارت دقيقتر ، چون صورت معقول ، معقول بهماهو معقول بلاواسطه است ، پس با قطع نظر از جميع اغيار ، معقوليت برايش ثابت است و فرض آن ، عين فرض معقوليت است ، زيرا اگر غير در معقوليت آن دخالت داشته باشد لازم مىآيد كه با قطع نظر از آن غير ، معقول نباشد و اين منافات دارد با آنكه گفتيم : معقول بالفعل ، معقول بما هو معقول است و چون با قطعنظر از هرغيرى معقول است ، پس با قطعنظر از هر غيرى عاقل است ، زيرا عاقليت و معقوليت متضايفين هستند .
و طبق قاعدهء فرعيهء « ثبوت شىء لشىء فرع ثبوت المثبت له لا الثابت » ، ثبوت و حصول وجود عقلى صرف و مجرد از مواد براى موجودى كه در ذات خود فاقد اين مرتبه از تحقق ؛ يعنى عقل و معقول بالفعل باشد ممكن نيست ؛ لذا معقول بالفعل تحقق نمىيابد ، مگر براى عاقل بالفعل . بنابراين ، صورت عقليه كه براى نفس حاصل است ، مستلزم اين است كه نفس هم در مرتبهء عقل باشد . به اين ترتيب ، نفس عين آن صورت عقليه بايد باشد .
نظر علامه طباطبائى درمورد اتحاد عاقل و معقول
علامه نيز طرفدار نظريه اتحاد عالم و معلوم ، طبق اتحاد ناعت و منعوت و صفت و موصوف است . او وجود فى نفسه صور علمى را عين وجود آنها براى نفس و عالم مىداند . آن مثل كمّ ، عرض است ؛ يعنى « وجوده فى نفسه عين وجود لغيره » ؛ وجود عرض همان تكيهاش به غير است . اين سخن مبتنى بر اصل كلى ديگرى است . ( آن
هامش
( 1 ) . همان ، ص 315 .