نظريه ابن سينا درمورد رابطهء علم و عالم و معلوم
شيخ الرئيس ، رابطهء علم با عالم را از قبيل رابطهء عرض با جوهر مىداند . او علم را از مقولهء كيف نفسانى و از قبيل ارتسام صور علميه در ذهن تلقى مىكند . همانگونه كه عرض از جوهر ، بيگانه است ، علم و معلوم نيز از عالم ، بيگانه است . وى عرض را به عنوان كمال ثانى موضوع ، كه هيچ در استكمال جوهرى آن دخالت ندارد ، محسوب مىدارد كه لازمهء سخنش اين است كه نفس كودك با نفس او در دورانى كه حكيم و فيلسوف است ، تفاوت ندارد و ديگر اينكه ، نفس ديوانگان ، عقلا ، انبيا عليهم السّلام و . . . هيچ فرقى ندارند . « 1 »
شايان ذكر است كه در حكمت متعاليه ، ثابت شده است كه عرض ، بيگانه از جوهر نيست ، بلكه مرتبهاى از مراتب آن است ؛ همچنانكه ميان صورت و ماده و علت و معلول و فاعل و فعل و موصوف و صفت و . . . جدايى وجود ندارد ، عرض و جوهر نيز همين حكم را داراست ، مخصوصا در حركت جوهرى ، ثابت شده است كه تا ذات و جوهر چيزى تغيير نداشته باشد ، عرض هم تغيير و تحولى ندارد و نيز گفتهاند : « ما بالعرض لا بدّ و أن ينتهى الى ما بالذات » .
نظر ملاصدرا درمورد اتحاد عاقل و معقول
وى رابطهء علم و عالم و معلوم را از قبيل رابطهء ماده و صورت دانسته ، مىفرمايد :
حصول علم براى نفس همان ( يا مثل ) حصول صورتهاى جسمانى منطبع در ماده براى ماده است كه ذات ماده ، تبدل يافته و استكمال جوهرى پيدا مىكند . چون معتقد است نفس در آغاز پيدايش ، داراى مرحله و مرتبهء عقل هيولانى بود كه بهواسطه صور عقليه به مرحله عقل بالمستفاد مىرسد ، پس ميان قوه و فعل دوگانگى و تباين وجود ندارد .
هامش
( 1 ) . اسفار ، ج 3 ، ص 327 .