حضور معلوم نزد عالم ، تام الفعليه است
فحضور المعلوم يستدعى كونه . . . حيث كمالاته التى بالقوّة .
بنابراين ، حضور معلوم ، مستدعى و مقتضى اين است كه آن ( معلوم ) در فعليتش امر تام و غيرمتعلق به ماده و قوه باشد كه ( تعلق به ماده و قوه ) موجب نقص آن ( معلوم ) و عدم تماميت آن از جهت كمالاتش ، كه بالقوه است ، مىشود .
عالم هم بايد مجرد باشد
و مقتضى حضور المعلوم : أن يكون . . . المادّة خاليا عن القوّة .
و مقتضاى حضور معلوم اين است : عالمى كه برايش علم ( و معلوم ) حاصل مىشود ، امر بالفعل و تام الفعل و غيرناقص ، از جهت تعلق به قوه ، باشد ( و نقصى از جهت وابستگى به قوه و استعداد نداشته باشد ) و آن عبارت از اين است كه عالم مجرد از ماده و خالى از قوه باشد .
علم ، حضور مجرد نزد مجرد است ، چه در علم حضورى و چه در علم حصولى
فقد بان : أنّ العلم حضور موجود . . . بالماهيّات الخارجة عنه .
پس روشن شد كه علم ، حضور موجود مجرد براى موجود مجرد است ، خواه حاصل ( ؛ يعنى علم و معلوم ) ، عين چيزى ( ؛ يعنى عالم ) باشد كه ( علم و معلوم ) براى آن حاصل ( و حاضر ) است . ( يعنى معلوم عين عالم باشد ) چنانكه آن ، در علم شىء به خودش مطرح است ( كه آن علم حضورى است ) يا به وجهى ( در علم شىء ) به غير خودش مطرح است ، چنانكه در علم شىء به ماهياتى كه خارج از خودش مىباشد مطرح است ( كه آن علم حصولى است ) .