تخطي إلى المحتوى الرئيسي

حكمت برين ( ترجمه وشرح تطبيقى بداية الحكمه ) ( فارسى ) — صفحة 564

مساهمون:

ص٥٦٤
هم وجود لنفسه دارد ( و جوهريتش در علم نابود نمىشود ) و هم وجود براى عالم دارد . ( در اين‌جا عالم و معلوم يك واقعيت مىباشند ) ؛ درنتيجه عالم ، با خود آن معلوم حضورى ، متحد است . ( نفس ما ، معلوم حضورى جوهرى است و در عين حال وجودش براى عالم هم كه خودش است ، مىباشد ، پس عالم با آن معلوم متحد است . و از اين باب است كه نفس كه يك حقيقت بيشتر ندارد ، هم معلوم است و هم عالم ) . و اگر وجود آن معلوم حضورى براى موضوعش باشد ( يعنى عرض باشد ) و فرض هم اين است كه وجودش براى عالم باشد ، پس عالم با موضوع آن عرض ، متحد است و ( چون ) عرض هم‌چنين از مراتب وجود موضوعش مىباشد و خارج از آن نيست ، پس هم‌چنين آن عالم با چيزى ( يعنى امر عرضى متحد ) است و آن امر عرضى هم ، با موضوعش متحد مىباشد ( و متحد با متحد چيزى ، متحد با آن‌چيز است ، لذا عالم با موضوع آن عرض هم متحد است و برعكس ، عالم با عرض هم متحد است ، زيرا عرض از مراتب موضوع و جوهر است و متحد با آن‌هاست ؛ مثلا فكر نفس كه پيش عالم است و عالم كه با موضوع فكر متحد است با خود فكر نيز متحد است ، چرا كه فكر ، جلوه نفس است ) . و هم‌چنين معلوم حصولى ، موجود براى عالم است ، خواه جوهر و موجود لنفسه باشد يا عرض و موجود لغيره . و لازمهء اين‌كه معلوم حصولى براى عالم موجود ( و حاضر و حاصل ) باشد اين است كه عالم هم با آن ( معلوم حصولى ) متحد باشد . ( اگر معلوم حصولى ، جوهر باشد ؛ مثلا انسان باشد ، و انسان پيش عالم حاضر باشد ، پس عالم هم متّحد با آن علم است و اگر معلوم حصولى ؛ مثلا قدرت انسان باشد ، عالم كه با انسان متحد است با قدرت هم كه جلوهء انسان است ، متّحد است و علم حصولى هم ريشه در علم حضورى دارد ، زيرا چيزىكه براى عالم معلوم است بايد اتصال وجودى برقرار باشد ؛ يعنى عالم ، بىواسطه ، آن معلوم را حضورا درك كند .