حصول معلوم براى عالم ، يا به ماهيت است يا به وجود ( ملاك علم حصولى و حضورى )
و هذان قسمان ينقسم إليهما . . . و الثانى هو العلم الحضورىّ .
و اين دو قسم ( علم حضورى و حصولى ) كه علم به آنها تقسيم مىشود ، تقسيم حصرى و انحصارى است ، نه استقرايى ( ؛ يعنى علم يا حصولى است يا حضورى و قسم ديگرى هم ندارد ) پس حصول معلوم براى عالم يا بهوسيله ماهيتش مىباشد يا بهوسيلهء وجودش و اولى علم حصولى است و دومى علم حضورى . ( به اين ترتيب تا اينجا يك ويژگى علم ؛ يعنى تقسيم آن به حصولى و حضورى روشن شد و اما ويژگى دوم ، اتحاد عقل و عاقل و معقول است ) .
علم ، عين معلوم بالذات است
ثمّ إنّ كون العلم حاصلا لنا . . . ليس إلّا وجوده ، و وجوده نفسه .
سپس اينكه علم براى ما حاصل است ، بهمعناى حصول معلوم براى ماست ، زيرا علم ، عين معلوم بالذات است . ( چيز خارجى كه مورد تعلق علم ماست ، معلوم بالعرض است و حصولش در نزد ما معلوم بالذات است ) ، چرا كه منظور ما از علم جز حصول معلوم براى ما نيست و حصول و حضور چيزى جز وجودش نيست .
( حضور علم نزد ما همان وجود آن نزد ماست ) و وجود شىء ، نفس آن شىء است .
اتحاد علم ، عالم و معلوم ، چه در معلوم حضورى و چه در معلوم حصولى
و لا معنى لحصول المعلوم للعالم . . . للعالم اتحاد العالم معه .
و حصول معلوم براى عالم ، چيزى جز اتحاد عالم با آن معلوم نيست ، خواه معلوم ، حضورى باشد يا حصولى ؛ لهذا اگر معلوم حضورى ، جوهر قائم بهنفس خود باشد ،