من اشاره مىكند . ( اين علم ، علم حضورى و بىواسطه است كه وجود معلوم پيش عالم تحقق دارد ؛ مثلا من به خودم آگاهى بىواسطه دارم . همانى كه از آن به « من » تعبير مىكنم ، پس وجود ما پيش ما حاضر است ، نه ماهيت ما ، هرچند انسان مىتواند به علم حصولى نسبت نفس و حالات آن ، از طريق مفهومگيرى برسد ) لذا انسان از خودش در هيچ حالتى از حالات غافل نيست ، خواه در خلأ باشد يا ملأ ، خواه در خواب باشد يا بيدارى و درهرحال ديگر .
علم حضورى
و ليس ذلك بحضور ماهيّة . . . و يسمّى « العلم الحضورى » .
و آن ( علم به نفس ) بهسبب حضور ماهيت ذات ما نزد ما كه به حضور مفهومى و علم حصولى باشد ، نيست ؛ براى اينكه مفهوم حاضر در ذهن هرگونه فرض شود امتناع از صدق بر كثيرين ندارد . ( علامه طباطبائى معتقد است :
حتى علم حسى و احساسى نظر به خودشان كلىاند : « و إلّا فالصورة العلمية سواء كانت حسية او خيالية او غيرهما لا تأبى بالنظر الى نفسها ان تصدق على كثيرين » ) و ( معنا و مفهوم ) تنها به وجود خارجى متشخص مىشود . ( عامل فرديت ، خارجيت است ) ؛ يعنى وجود عامل تشخص است و زمان و مكان و رنگ و . . . ، از امارات و نشانههاى تشخص مىباشند .
درحالىكه آنچه از خود مشاهده مىنماييم ، و از آن تعبير به « انا » مىكنيم ، امر شخصى است كه ذاتا شركت و كليت را نمىپذيرد . ( محال است انانيت و منيّت كسى با امر ديگرى شركت و تطبيق داشته باشد ) و تشخص ، شأن وجود است ؛ پس علم ما به ذوات خودمان عبارت است از تنها حضور آنها پيش ما ، بهوسيلهء وجود خارجى آنها كه ( وجود خارجى ) ، ملاك شخصيت و ترتب آثار است و اين قسم ديگرى از علم است ، كه علم حضورى ناميده مىشود .