لذا در اين فصل معرفت چيزى را مثل علم منظور مىداريم كه اظهر و روشنترين خواص آن است ، تا مصاديق و خصوصيات آن را تميز بدهيم . ( حال كه معرفت بديهى است ، مراد ما از پىجويى علم تنها بيان خواص و مصاديق آن است ، چه علم يك امر ماهوى نيست تا جنس و فصل داشته باشد و نياز به تعريف منطقى داشته باشد ، بلكه علم ، امر وجودى است ؛ لذا قصد ما آگاهى از ظاهرترين و روشنترين خواص علم است ) .
علم حصولى
فنقول : قد تقدّم فى بحث الوجود . . . يسمى « علما حصوليّا » .
پس مىگوييم : در بحث وجود ذهنى گذشت كه براى ما علم به امور خارجى فى الجمله و اجمالا ( نه تفصيلا ) وجود دارد ؛ به اين معنا كه براى ما و نزد ما ( علم به ) ماهيات امور خارجى حاصل و حاضر است ، نه اينكه ( خود ) وجودهاى خارجى آنها كه بر آنها ترتيب آثار بار مىشود ، پيش ما حاصل و حاضر باشند ( و الا انقلاب از خارجيت به ذهنيت پيش مىآيد ) .
پس اين نوع از حصول و حضور ، يك قسم از علم است و علم حصولى ناميده مىشود ؛ لذا ما از طريق ماهيات به خارج راه مىيابيم ، نه بهوسيلهء اصل وجود آنها .
( تعريف جامعتر علم حصولى عبارت است از حصول آگاهى غيرمستقيم ، مثل شناخت انسان از واجب تعالى بهوسيله مفاهيم غيرماهوى و با واسطه ماهيات نسبت به اشيا . شناخت انسان از حضرت حق از راه علم حضورى است ) .
در علم به خود ، غفلت نيست
و من العلم : علم الواحد منّا بذاته . . . اليقظة ، و أيّة حال اخرى .
از جملهء علوم ، علم هريك از ما به خودش مىباشد كه به آن ، بهوسيله « انا » ؛ يعنى