و مشيت ( خواست ) شود ، قدرت حيوان ( اگر قدرت بهطور مطلق گفته آيد بهتر است تا شامل قدرت حيوان و انسان و خداوند شود ) ناميده مىشود و آن ( قدرت حيوان ) ، علت فاعلى است كه در تماميت عليت و وجوب فعل خود ، به امور خارجى - مانند حضور مادهء قابل و صلاحيت ادوات و ابزار و افزار فعل و غير آن ( مثل زمان خاص ) - احتياج دارد ، تا فاعل با اجتماع آنها ، علت تامه بشود كه فعل بهوسيله آن ، واجب شود .
قدرت بهمعناى « ما يصح معه الفعل و الترك » درمورد خداوند درست نيست
و من هنا يظهر أوّلا : عدم استقامة . . . و الترك إليه بالامكان .
و از اينجا ( ؛ يعنى تماميت فاعل و وجوب فعلش ، امورى روشن مىگردند كه عبارتند از : )
1 . عدم استقامت ( و نادرستى ) تعريف بعضى از آنها ( متكلمان ) براى قدرت است ، به اينكه قدرت عبارت از آن امرى است كه با آن ، فعل و ترك ( براى فاعل ) ، صحيح و ممكن باشد . ( امكان در اينجا ، امكان بالقياس الى الغير است ؛ يعنى فعل در مقايسه با علت ناقصه است و فعل در مقايسه با علت تامه ، وجوب بالقياس الى الغير پيدا مىكند ) ؛ « القدرة ما يصح معه الفعل و الترك » . پس بدون شك نسبت فعل و ترك به فاعل ، وقتى براساس جواز و امكان است كه فاعل ، جزئى از علت تامه باشد كه فعل ( يا ترك ) بهوسيله فاعل تنها ، واجب نشود ، اما اگر آن بهوسيله فاعل و بقيه اجزا ( و عواملى كه ) بهوسيله آنها ، علت ، تام و تمام مىشود ، واجب شود ( تعريف مذكور درست نيست ) . و همچنين درمورد فاعل تام الفاعليه كه به تنهايى علت تامه است ، مثل واجب تعالى ، آن تعريف از قدرت ، معنا ندارد ، زيرا ( طبق آن تعريف ) فعل و ترك نسبت به او امكان مىشود ( درحالىكه فعل يا ترك نسبت به او ضرورى است ) .