اينكه فعل خداوند واجب است ، موجب جبر نيست
و لا يوجب كون فعله واجبا . . . فيه بجعله مضطرا إلى الفعل .
و اينكه فعل واجب الوجود ، ضرورى و حتمى است ، موجب نمىشود كه او موجب و مجبر ( تحت وجوب و جبر غير درآمده ) بر فعل و غيرقادر برآن باشد ، زيرا اين وجوب از قبل و ناحيهء او بر فعل ملحق و عارض مىشود و اثر اوست ؛ لذا اين اثر و وجوب ، او را بر فعل ، مضطر و مقهور نمىكند و نه اينكه آنجا فاعل ديگرى وجود داشته باشد كه در او تأثير داشته باشد و او را بر فعل مضطر كند .
امكان فعل ، متوقف بر مسبوقيت فعل به عدم زمانى نيست
و ثانيا : بطلان ما قال به قوم : إنّ . . . أنّه منقوض بنفس الزمان .
2 . بطلان آنچه گروهى ( از متكلمان ) گفتهاند ، مىباشد كه صحت و امكان ( مقصود از امكان ، امكان بالقياس الى الغير است ) متوقف بر اين است كه فعل ، مسبوق به عدم زمانى باشد . ( خداوند زمانى تصميم گرفت كارى انجام بدهد كه آن دليل بر اين است كه عدم زمانى بر آن كار سبقت جسته است ، پس فعلى كه مسبوق به عدم زمانى نباشد محال است ، ( چون به زعم متكلمان تنها خدا قديم زمانى است و بقيه موجودات حادث زمانىاند ) و اين نظريه ، مبنى بر اين قول است كه ملاك احتياج معلول به علت ، حدوث ( زمانى ) باشد ، نه امكان ( ذاتى ) .
و بدون شك ( در مرحلهء چهارم ، فصل هشتم ) بطلانش گذشت . علاوهبر اينكه سخن آنها به خود زمان نقض مىشود ، ( زيرا مطلق زمان ، حادث زمانى نيست و الا خلف لازم مىآيد ، پس اگر گفته شود : كل زمان ، در چه زمانى خلق شده است ، غلط است ؛ چه كل زمان ، شامل همه زمانها مىشود و ديگر زمانى باقى نمىماند ، تا كل زمان در آن باشد و سؤال شود : آنچه موقعى بوده است ؛ به همين دليل ، معلم اول ،