( ديگر آنكه ) بر ثبات جسم بر حالتى كه آن جسم بر آن حالت خود است ، اطلاق مىشود ، و آنچه مقابل حركت است ، همان معناى اول است . ( سكون يك امر نسبى است و الا اشيا هردم در حركت ذاتى هستند و صفات لزومى آنها - مقولات عرضى نهگانه - هرلحظه در حركت است .
علاوه بر آنكه شىء ؛ مثلا حركت در مكان دارد ، حركت در حركت است كه اگر بايستد تنها حركت بسيط دارد : « نعم هناك سكون نسبى للموضوعات المادية ربما تلبّست به بالقياس الى الحركات الثانية التى فى المقولات الاربع العرضية : الكم و الكيف و الأين و الوضع « 1 » ؛ در عالم طبيعت سكون نسبى در مقايسه با حركات ثانوى و عرضى ، در مقولات چهارگانهء عرضى مثل كم ، كيف ، أين و وضع وجود دارد » ) .
و معناى دوم ، لازمهء آن ( معناى اول ) مىباشد و سكون ( بهمعناى اول ) معناى عدمى است ، بهمعناى معدوم شدن صفت ( حركت ) از موضوع قابل ( آن صفت ) است كه جسم است . پس سكون عبارت است از عدم حركت از چيزىكه شأنش اين است كه حركت كند ( و آن جسم است ) ، لذا تقابل ميان سكون و حركت از نوع تقابل عدم و ملكه است ( ولى سكون و حركت بهمعناى دوم ، متضادند ، زيرا هردو امر وجودىاند ) و ( در حقيقت و واقع ) هيچ جسم يا امر جسمانى ( مثل عرض ) خالى از حركت نيست ، مگر امورى كه آنى الوجود ( لحظهاى ) هستند ، نظير لحظهء وصول و رسيدن ( متحرك ) به حد ( نهايى ) مسافت و لحظهء جدايى شيئى از شيئى و لحظهء حدوث اشكال هندسى ( كه در اثر ترسيم شكلى ، يك مرتبه شكل حاصل مىشود ) و مانند آن ( ايجاد و حدوث نقطهاى در اثر برخورد دو خط كه آن هم در يك لحظه و آن است و مماس و توازى ) .
ملاصدرا و تعريف سكون
ملاصدرا ، با آزمايشى عقلانى ، تعريف سكون را كه در مقابل حركت « كمال اول لما
هامش
( 1 ) . نهاية الحكمه ، مرحله 9 ، فصل 13 ، ص 219 .