لذا آنها فرضى و وهمى است و اگر هم آن تحقق داشته باشد ، طرف زمان و حد ميان دو آن و لحظهء وصول و ترك و لحظه توازى چيزى نسبت به چيز ديگر و لحظه مماس است و لاغير ) و مانند آن ، كلام در تتالى و پىدرپى هم آمدن آنيات است كه منطبق بر طرف زمان است ، مثل وصول و افتراق و ترك . ( و مصداق آنى همان كمترين مقدار حركت در يك آن است ، پس در حقيقت آن منطبق بر آنى مىباشد ، نه برعكس ؛ زيرا زمان مقدار حركت و عارض بر آنى است و لا غير ) .
زمان جزء اول و آخر ندارد
و خامسا : أنّ الزمان . . . منتهاه ، لأنّ قبول القسمة ذاتىّ له .
5 . زمان ، نه اول دارد و نه آخر ؛ به اين معنا كه زمان ، جزئى از آغاز يا انتهاى زمان باشد كه تقسيم نشود ، محال است ، زيرا قبول انقسام ، ذاتى زمان است ( و هرجزء زمانى باز تقسيم مىشود ، مگر اينكه در فرض بگوييم : جزء زمان ، كمترين مقدار ؛ يعنى لحظه ، كه بر آنى منطبق مىشود ، پس زمان به جزئى نمىرسد كه ديگر تقسيم نشود ) .
چند نكته درمورد ماهيت زمان و حركت :
1 . زمان و حركت ، عقلى - محسوس است
زمان و حركت ، عقلى - محسوس است . از يك طرف ، آندو ، از ماده و جسم و حوادث موجودات طبيعى بهدست مىآيند ، پس حسى است و از سوى ديگر ، آندو ، عقلانى و از مفاهيم اعتبارى و تحليلى حركت است ، نه مثل عوارض موجودات خارجى ، بهويژه اينكه درك آن استنباطى است ، زيرا ذهن ، محكوم زمان و حركت و ماده نيست ، پس جاى آن تنها در فلسفه است ، نه علم تجربى ، هرچند انيشتين ، زمان را بعد چهارم جسم بداند . « 1 »
هامش
( 1 ) . اصول فلسفه و روش رئاليسم ، ج 4 ، ص 145 .