به جوهر و تابع آن مىباشند ، لذا حركت ذاتى بايد در جواهر تمام ( و منحصر و حساب ) بشود . ( وقتى عرض تابع است ، هرحكمى هم كه از جمله اتصاف ذاتى باشد ، تابع جوهر است ، لذا تبدل ، ذاتى جوهر است ، پس قياس وجود اعراض به وجود جوهر ، قياس مع الفارق است .
كلام بعضى كه مىنويسند : « حركتهاى عرضى ، تجدد بالذات است ، ولى متجدد بالذات نيست » ، « 1 » تمام نيست ، زيرا اولا : در اين خصوص در نوشتارشان نوعى تعارض وجود دارد . ثانيا : طبق قاعده « وجود العرض فى نفسه عين وجوده لغيره » بايد تجدد هم از آن جوهر باشد ، ضمن اينكه در تجدد جوهرى ، تجدد ، عين متجدد است ) .
اشكال سوم : منشأ تحولات اعراض بيرون از طبيعت است
و اورد عليه أيضا : أنّ القوم . . . النفسانيّة التى مبدؤها النفس .
و همچنين به برهان قبلى ( حركت جوهرى ) ايراد وارد شده است ، به اينكه قوم ( منكر حركت جوهرى ) ، ارتباط اين اعراض متجدد به مبدأ ثابت را ، خواه طبيعت باشد يا غير آن ( مثل عقول مفارقه ) بهنحو ديگرى تصحيح و توجيه كردهاند و آن اين كه تغير ، عارض بر آن طبيعت ، از خارج ( طبيعت ) است ، مانند تجدد مراتب قرب و بعد در مقايسه با غايت مطلوب ، در حركتهاى طبيعى ( كه باعث حركت موجود طبيعى مىشود . موجود متحرك ، يك توجه غريزى و كلى به مطلوب دارد و علاوه بر آن ، هرحدى هم كه از حركت طى مىشود ، سبب معدّى طىكردن حد بعدى مىگردد ) .
و مانند تجدد احوال ديگرى در حركات قسرى و خلاف طبيعى ( كه عارض طبيعت مىشود ، مثل برخورد شىء با موانع و معدّات قوى و ضعيف « 2 » ، كه باعث
هامش
( 1 ) . دكتر على شيروانى ، ترجمه و شرح بداية الحكمه ، ج 3 ، ص 166 .
( 2 ) . نهاية الحكمه ، مرحله 9 ، فصل 8 ، ص 208 .