مىباشد . صدر المتألهين بهوقوع حركت در مقولهء جوهر گرايش يافته است و بر آن ، بهوسيله امورى استدلال كرده است كه واضحترين آنها اين است كه وقوع حركت ، در مقولات چهارگانهء عرضى ( مثل كم ، كيف ، أين و وضع ) ، مقتضى ( و دلالتكننده ) بروقوع حركت در مقولهء جوهر است ، زيرا ( وجود ) اعراض ، تابع جواهر و مستند به آنهاست ، مانند استناد فعل به فاعل خود .
پس افعال جسمانى ( و حركات عرضى ) ، مستند و متكى به طبايع و صور نوعيهاند ، درحالىكه آن ( صور نوعيه ) ، اسباب قريب براى آن ( افعال جسمانى ) مىباشند ( و اسباب بعيد آن عقل مفارق است ) .
و در ( فصل هفتم ) بيان گرديد كه سبب قريب براى حركت ، مانند خود حركت ، امر تدريجى است ، لذا طبايع و صور نوعى ، در اجسام متحرك در كم ، كيف ، أين و وضع ، مانند اعراض خود ، متغير و سيال الوجودند و اگر چنين نباشد ( و حركت در طبايع و صور وجود نداشته باشد ) سببى براى اين حركات وجود ندارد .
اشكال اول : چگونه طبيعت متجدد از مبدأ ثابت بهوجود آمده است ؟
و اورد عليه : انّا ننقل . . . عن المبدأ الثابت و هى متجددة ؟ ! و بر آن ( حركت جوهرى ) ، ايراد وارد گرديده است كه ما نقل كلام ، به طبيعت متجدد مىكنيم كه چگونه از مبدأ ثابت ( عقول و مبدأ المبادى ) ، صادر شده است ( با اينكه بايد « علة المتغير ، متغير » حاكم باشد ) ، درحالىكه آن طبيعت متغير است .
جواب اشكال : ذاتى تعليل نمىشود
و اجيب عنه : بأنّ الحركة لمّا . . . أنّه جعل المتجدّد متجدّدا .
به آن ( ايراد ) جواب داده شده است كه وقتى حركت در جوهر آن ( طبايع و صور )