مورد مقولهء متى نيز همان سخن مىآيد ) ؛ پس بدون شك آن ( مقولهء متى ) ، هيئت حاصله از نسبت شىء به زمان است ، لذا آن ( مقولهء متى ، امر ) تدريجى است كه منافى با وقوع حركت در آن است ؛ آن وقوع حركتى كه مقتضى انقسام به اقسام آنية الوجود است ، ( درحالىكه هرفرد زمانى نيز در تغير است ، يعنى فرد آنية الوجود ندارد ، لذا حركت در آن محال است ، بنابراين ، آنچه در حركت گفته شد در زمان هم جارى است با اين تفاوت كه نسبت زمان به حركت ، نسبت معين به مبهم است ) .
اما چرا حركت در مقولهء اضافه وجده وجود ندارد ؟
و أمّا الإضافة : فانّها انتزاعيّة . . . النعل او القدم عمّا كانتا عليه .
و اما اضافه ، پس همانا آن يك امر انتزاعى ( از دو طرف اضافه ) و تابع طرفين خود است ؛ بنابراين ؛ اضافه ، استقلال در هيچ چيز نظير حركت ندارد . ( چون اضافه وجود مستقل ندارد ، لذا در اتصاف حركت هم مستقل نيست و نمىتواند به طور استقلال و فى نفسه امرى چون حركت يا غير آن را به خود بگيرد ) و همچنين است جده ( هيئتى كه از احاطه شىء به شىء ديگر حاصل مىشود ، بهگونهاى كه شىء محيط بهواسطهء انتقال شىء احاطه شده ، منتقل مىشود ، مانند احاطهء كفش يا جوراب يا پوشش نسبت به پا و تقمص و احاطهء پيراهن نسبت به تن ) « 1 » كه تغيير در آن تابع تغير موضوع آن مىباشد ، مثل تغير نعل و كفش يا پاى داخل آن از حالتى كه قبلا داشتند ( به حالت ديگر .
صرف اينكه آندو مقوله در حركتشان تابع طرفين خود مىباشند منافاتى با اين ندارند كه حقيقتا حركت در آندو واقع شود ، چرا كه اتصاف بالتبع غير از اتصاف بالعرض است و توصيف آندو به حركت به تبع طرفين آندو است ، نه به عرض « 2 » ) .
هامش
( 1 ) . بداية الحكمه ، مرحله 6 ، فصل 11 ، ص 67 .
( 2 ) . نهاية الحكمه ، مرحله نهم ، آخر فصل هفتم .