مىبينيم و همين مطلب درمورد مكان هم وجود دارد ؛ چنانكه على عليه السّلام فرمود : « من يمت يرنى ؛ هركه بميرد من را مىبيند » .
و بعيد نيست داستان اعطاى انگشتر على عليه السّلام به سائل را به همين نحو توجيه كنيم كه آن حضرت يك وجود جمعى ميان اضداد است ؛ يعنى از يك طرف تير را از پاى مباركشان در نماز بيرون مىآورند و متوجه نمىشود و از طرفى ، صداى سائل را مىشنوند كه اينها نسبت به ما كه در زندان زمين و زمان محبوسيم ، ضدند و الا در عالم مناسب خودش يكى هستند .
و از همين باب است كه به روز قيامت « يوم الجمع » گفتهاند و در همين مورد جملهء ملاصدرا كه مىفرمايد : « و كذا النفس من حيث ذاتها ، العقلية و اما من حيث تعلقها بالجسم ، فى عين الطبيعة » « 1 » موردنظر است .
نفس دو وجه دارد : يك وجه او ، عالم ملكوت و شاهد پروردگار و پاسخدهندهء مثبت و دائمى بهصورت « بلى » به « الست بربكم » است و يك وجه او ، تنديس و تن و زمان و مكان مربوط به دنياى دنىّ است كه اقتضاىشان نسيان ، عصيان ، دورى و فراموشى از حضرت إله العالمين است ، مگر كسانىكه تن را خادم و فدايى روح قرار بدهند .
و شايد داستان حضرت موسى و حضرت خضر عليهما السّلام از جهت اينكه فراقت و جدايى ميان آندو حاصل شد ، از اين مقوله باشد ؛ و اللّه اعلم بالصواب و الوفاق .
فاعل آنچه را افاضه مىكند ، وجود اصيل و فى نفسه و نفسى ، نه مقايسهاى و اضافى است ؛ مثلا درمورد قوه و فعل ، فعليتى را افاضه مىكند كه آن فعليت با مقايسه با چيز كاملتر ديگرى ، قوه است . بنابراين ، خداوند اصالتا وجود بالقوه ، افاضه نمىكند ، چون قوه ، امر عدمى است و عدم قابل افاضه نيست .
پس رابطهء متغير بالذات با علة العلل ، رابطهء ثابت با ثابت است ، نه رابطهء متغير با
هامش
( 1 ) . اسفار ، ج 3 ، ص 66 .