جوهر باشد ، چه عرض در قوامش به عرض تكيه ندارد و موضوع محال است صورت جسميه يا نوعيه باشد ، زيرا آنها ، عين فعليت هستند و فعليت از تحمل فعليت ابا دارد . پس تنها ماده است كه از قبول فعليتى كه قوهء آنرا حمل مىكند ابا ندارد و الا حمل قوهء آن فعليت ، لغو است .
ماده به دليل اينكه داراى هيچگونه فعليتى نيست مىتواند استعداد خاصى را داشته باشد يا نداشته باشد ، و طبق اين خاصيت ماده هميشه در آغوش فعليتى است ، چون حداقل فعليت آن اين است كه هيچ فعليتى ندارد ، پس جوهر است .
نظر خاص ملاصدرا اين است كه هيولا هرحكمى دارد بهتبع صور است و چون صور ذاتا و زمانا حادث زمانى هستند ، پس هيولا هم حادث زمانى و بهطريق اولى حادث ذاتى است ، « 1 » كه اين نظر قابل تأمل است ، زيرا هميشه حكم كل ، همان حكم اجزا نيست ، مثل يك متر طول از چيزىكه قطعهقطعهاش كمتر از يك متر هست ، ولى تمام قطعات ، مساوى يكمترند .
درست است كه هرصورتى حادث زمانى است ، اما مشكل است قبول كرد كه كل و تمام صور و هيولاى مطلق ، حادث زمانى باشند . افزون بر آن اينكه ماوراى صور و جسم و هيولا ، زمان وجود ندارد تا حدوث زمانى انتزاع شود ، چون حدوث زمانى ، مسبوقيت يك حادثه يا چند حادثه به عدم زمانى آنهاست ، درحالىكه فرض اين است كه زمان مقدار حركت ناشى از حركت جوهرى و تبدلات همان صور جسم است و لا غير .
تقدم مطلق فعليت بر مطلق قوه ، به اقسام تقدم
ملاصدرا مىفرمايد : « 2 » درست است كه قوهء مخصوص ، تقدم زمانى بر فعل خود
هامش
( 1 ) . مرتضى مطهرى ، حركت و زمان در فلسفه اسلامى ، ج 1 ، ص 28 .
( 2 ) . اسفار ، ج 3 ، ص 56 - 57 .