باشد ( كه خارج از آن حادثه است ، پس امكان استعدادى ، مربوط به قابليت است و قدرت فاعل ، مربوط به فاعليت آن ) .
و اين امكان ، امر خارجى است ، نه ( اينكه صرفا ) معناى عقلى و ( ذهنى ) و اعتبارى باشد كه ملحق به ماهيت شىء ( در ذهن ) بشود . ( در خارج چيزى بهنام ماهيت نداريم ، تا امكان استعدادى عارضش بشود ، بلكه ذهن طبق اين گفتار ، ممكن الوجود را به وجود و ماهيت تقسيم مىكند و امكان استعدادى را به ماهيت مىافزايد و چون ماهيت اعتبارى است ، صفت آنهم مثل امكان استعدادى ، اعتبارى است ، چنانكه در مرحله چهار ، فصل هفت ، روشن شد .
درحالىكه چنين نيست ، زيرا امكان در اينجا غير از امكان در آن مرحله است براى اينكه امكان ( در اينجا ) ، متصف به شدت و ضعف و قرب و بعد مىشود ، پس نطفهاى كه در آن امكان اين هست كه انسان بشود ، نزديكتر به انسانيت است از غذايى كه به نطفه مبدل مىشود و امكان در آن نطفه از غذا شديدتر است . ( پس امكان ، يك صفت وجودى است ، لذا بايد مادهء امكان حاصل وجود داشته باشد تا آن امر را حمل كند . بنابراين ، هرامكانى دليل بر وجود مادهء قبل از آن است ) .
امكان استعدادى ، صفت وجودى و حالّ در ماده است
و إذ كان هذا الامكان أمرا . . . سابقة عليه تحمل قوّة وجوده .
و وقتى اين امكان ، امر موجود در خارج باشد ( نه در ذهن ) ، پس جوهر قائم به ذات خود نيست و اين روشن است ، بلكه آن عرضى است كه قائم به شىء ديگر است .
( زيرا امكان ، صفت وجودى و خارجى و حالّ در ماده است ) ، لذا بايد آن ( صفت خارجى را ) قوه بناميم و موضوع آن را مادهء جوهرى . پس در اينصورت براى هر حادث زمانى ، مادهء سابق بر آن ( امكان حدوث ) ، وجود دارد تا قوه ( و استعداد ) وجود آن ( حادث زمانى ) را حمل مىكند .