چرا ماهيت ، كه نسبت به وجود و عدم ، مساوى است ، ذاتا معدوم است
فان قلت : الماهيّة ليس لها فى . . . التلبّس بالعدم ، كما قيل .
پس اگر بگويى ( و سؤال كنى ) : ماهيت ، در حد ذاتش تنها امكان است و لازمهاش تساوى نسبت آن ( ماهيت ) به هردو وجود و عدم و خلو ذات از وجود و عدم است ، بدون اينكه ماهيت ذاتا متلبس و متصف به عدم شود ، چنانكه ( خود شما فلاسفه ، ماهيت را ذاتا معدوم مىدانيد و قبلا در مرحله پنجم ، فصل اول ) گفته شد . ( خلاصه اينكه چگونه ممكن است ماهيت كه نسبتش به وجود و عدم على السويه است ، موصوف به عدم شود ؟ )
ماهيت به حمل اولى ، خالى از وجود و عدم و به حمل شايع ، متصف به عدم است
قلت : الماهيّة و إن كانت في . . . حينئذ بحسب الحمل الشائع .
( در پاسخ ) مىگوييم : ماهيت ، اگر چه در ( حد ) ذاتش خالى از وجود و عدم است و در تلبس و اتصافش به يكى از آندو وجود و عدم ، نياز بهوسيلهء مرجحى و رجحانى است ، ولى عدم مرجح وجود و نبود علت هستى آن ، در اينكه معدوم باشد ، كافى است و به عبارت ديگر : خالى بودن ماهيت ، در حد ذاتش از وجود و عدم و سلب آندو ( وجود و عدم ) از آن ماهيت ، تنها بهحسب حمل اولى است و در عين حال ، آن منافى و مخالف با اتصاف آن به عدم ( خود ) ، بهحسب حمل شايع نيست . ( نبودن انسان ، نبودن اصل ماهيت او نيست ، بلكه عروض عدم براوست ) .
تفاوت حكم ماهيت در ذات و غير
در عين اينكه اتصاف ماهيت به عدم و وجود ، به حمل شايع صناعى است ، اما ماهيت ، به حمل اولى ، نه موجود است و نه لاموجود ؛ يعنى ماهيت به حمل شايع