است : نوع آن ( جنس حيوانى ، يعنى عقرب ) غير قابل براى آن ( ملكهء بينايى ) است و همچنين مرودت و بىريشى ( نابالغ ) ، قبل از زمان ريش درآوردن او ، عدم ملكه است . ( زيرا نوع انسان قابليت ريش درآوردن دارد ) اگر چه صنف آن ( نوع ، قبل از آوان بلوغ ) ، قابليت براى ريش داشتن را ندارد .
عدم و ملكه مشهورى
و إن اخذ الموضوع هو الطبيعة . . . العدم و الملكة فى شىء .
و اگر موضوع ، ( تنها ) طبيعت شخصى و مقيد به وقت اتصاف باشد ، ( آن دو عدم و ملكه ) ، عدم و ملكه مشهورى ناميده مىشوند و بنابراين ، اصطلاح نابينايى از نوع اكمه - كه اثرى از چشم در صورت او نيست - براى چشم ( و كور مادرزاد و عقرب ) و همچنين مرودت ( و بىريشى قبل از بلوغ ) ، عدم و ملكه در چيزى نيست .
اقسام عدم
محقق طوسى ، عدم و ملكه را نوعى خاص از تناقض مىداند ؛ پس عدم و ملكه نوعى از سلب و ايجاب است كه در آن خصوصيتى اعتبار شده است . ( و العدم و الملكة و هو الاول - السلب و الايجاب - ، مأخوذا باعتبار خصوصية ما . . . ) « 1 » . براين اساس عدم و ملكه ، نوعى از تناقض است ، نه تقابل ؛ با اين تفاوت كه تناقض ، بهطور مطلق است و عدم و ملكه ، به اعتبار شىء خاص مىباشد كه همان شأنيت است .
مطلب ديگر در اين خصوص اينكه عدم و ملكه در تصورات هستند ، كه اگر در قضايا باشند ، قضايا را معدولة المحمول گويند و قضيهء معدولة المحمول آن است كه حرف سلب بعد از رابط ( مثل هو ) قرار گيرد ، مانند « زيد هو ليس بكاتب » كه با قضيه
هامش
( 1 ) . كشف المراد ، مقصد 1 ، فصل 2 ، مسئله 11 ، ص 106 .