زيرا وجود را به دو اعتبار مىتوان يافت : يكى ، نظر به اصل وجود و عينيت آن داشته باشيم كه از اين جهت ، وجود ، خارجى و واحد است و ديگر ، وجود را به اعتبار مراتب بنگريم كه از آن كثرت واقعى ناشى مىشود .
وجود كثرتى از نظر نظام عرضى هم دارد كه در عالم ماده و ملكوت محرز است ، پس وجود خارجى ، منشأ وحدت و كثرت است ؛ چنانكه علامه طباطبائى مىفرمايد : « فالكثير موجود كما أن الواحد موجود . » « 1 » همانگونه كه نويسندهء ايضاح الحكمه در صفحه 345 ، جلد دوم در بحث تقسيم وجود به واحد و كثير ، مذعن به اين معناست ؛ هرچند ملاصدرا بفرمايد : « الكثير من حيث الكثرة لا وجود له الا بالاعتبار كما أن للعقل أن يعتبرها موجودة ، فله يعتبرها شيئا واحدا . » زيرا خود موجود ، مقسم وحدت و كثرت است .
لذا گفتهاند : وحدت در كثرت و كثرت در وحدت و وحدت و كثرت عين هم هستند ؛ به اين معنا كه ما به الاختلاف ، عين ما به الاشتراك است و الا بايد وحدت هم اعتبارى باشد و در صورتى كه وحدت اعتبارى نباشد ترجيح بلا مرجح ميان وحدت و كثرت لازم مىآيد . بهعلاوه ملاصدرا مىفرمايد : كثرت از جهت خود كثرت ، امر عقلى و ذهنى است و الا كثرت ، وجود خارجى دارد .
2 . وحدت مطلقه شامل كثرت هم مىشود ، لذا اينكه گفته مىشود : هرموجودى واحد است ، واحد شامل كثير هم مىشود و وحدت خاصه ، در مقابل كثرت است ؛ يعنى مقابل هم مىباشند و هيچكدام شامل ديگرى نمىشود .
3 . واحد مطلق و صرف كه هيچ كثرتى در آن يافت نشود ، فقط خداست ، چون قوىترين موجود است و ضعيفترين هستى و كثيرترين آن وجود
هامش
( 1 ) . اسفار ، ج 2 ، ص 90 ، پاورقى .