است : به اعتبار مقايسه ، وجود به ذهنى و خارجى تقسيم مىشود و به اعتبار خود وجود كه شامل ذهن هم مىشود ، آن همان عينيت و منشئيت آثار است و ديگر ترتب اثر و عدم آن ، معنا و مفهوم ندارد ) .
واحد به دو اعتبار نفسى و نسبى ملاحظه مىشود
كذلك ، ربما نأخذ مفهوم الواحد . . . المطلق من غير قياس .
همچنين چه بسا مفهوم واحد را با اطلاقش ؛ يعنى بدون مقايسه فرض مىكنيم ، پس آن را مصداقا مساوق با وجود مىيابيم ؛ ( لذا شامل وجود واحد و وجود كثير ، هر دو مىشود . ) بنابراين ، هرموجودى از جهت وجودش ، واحد است و دفعهء ديگر آنرا ( با مقايسه ) مىيابيم و ( بهطور كلى در مقايسه ) آن واحد ، در حالى ، متصف به وحدت است و در حال ديگر ، متصف به وحدت ( و درنتيجه متصف به وجود ) نيست .
مانند انسان واحد عددى ( كه مقايسه با انسان كثير عددى مىشود ) و انسان كثير عددى كه مقايسه با واحد عددى مىشود ، بنابراين ، مقيس و مقايسه شده را ، كثير و مقابل واحدى كه قسيم ( و مقابل با كثير است ) بهحساب مىآوريم و آن ( مقايسه و تفاوت حاصله از دو اعتبار ) ، منافى با گفتار ما :
« واحد ، مساوق موجود مطلق است » نيست ، ( زيرا ) مراد از اين واحد بهمعناى اعم مطلق و بدون مقايسه است . ( كه شامل تمام موجودات چه واحد و چه كثير ) مىشود .
توضيح متن بهوسيله بيان چند نكته درمورد وحدت
1 . اينكه بعضى « 1 » تقسيم وجود را بهواحد و كثير ، صحيح نمىدانند و مىگويند : كثرت ، واقعيت خارجى ندارد و آن يك امر ذهنى است ، صحيح نيست ؛
هامش
( 1 ) . ايضاح الحكمه ، ج 2 ، ص 344 .