موجود است ، واحد است ( نه از آننظر كه مفهوم عدم مضاف بر آن منطبق مىگردد ، مثل زيد در عين اينكه موجود است ، مصداق عدم عمرو و عدم بكر و عدم موجود ديگر هم مىباشد كه از اين لحاظ كثير مىباشد ) ؛ چنانكه هرواحدى از جهت اينكه واحد است ، موجود است .
اشكال تناقض ، در تقسيم وجود به واحد و كثير
فان قلت : انقسام الموجود . . . بأنّ « كلّ موجود فهو واحد » .
پس اگر ( اشكال كرده ) بگويى : انقسام موجود مطلق ( كه بهتر است گفته شود : مطلق موجود ) به واحد و كثير ، موجب اين است كه كثير ( در خارج ) موجود باشد ، مانند واحد ( كه در خارج موجود است ) ، زيرا كثير از اقسام موجودات است ، ( چون هرقسمى همان مقسم است و مقسم ، خود موجود و متحقق در خارج است ، پس اقسام كه واحد و كثير است نيز ، در خارج موجود است ) .
و همچنين ، موجب مىشود كه كثير غير از واحد و مباين و مخالف با آن باشد ، چرا كه آندو ( واحد و كثير ) قسيم هم هستند . ( پس موجود كه به واحد و كثير تقسيم مىشود ، مقسم و متحقق است و واحد و كثير از اقسام موجود است و واحد نسبت به كثير و برعكس ، قسيم يكديگرند ) و بالضروره ، دو قسيم مباين و مخالف يكديگر مىباشند .
به اين ترتيب ، بعضى از موجودات - كه عبارتاند از كثير ، از جهت اينكه كثيرند - واحد نيستند و آن ، مناقض با گفتار قبلى « هرموجودى واحد است » مىباشد . ( مسلما كثير از آن جهت كه كثير است ، موجود است و بدون شك هيچ كثيرى از آن جهت كه كثير است واحد نيست ، پس بعضى از موجودات ، واحد نيستند كه اين نتيجه از شكل سوم ، نقيض آن قضيه است كه بيان شد