چرا نظر عدهاى از طبيعيين كه علت را منحصر در ماده مىدانند ، باطل است ؟
دليل اول و قد حصر قوم من الطبيعيين . . . توجد من غير علّة ، و هو محال .
و گروهى از علماى طبيعى ، علت را در ماده منحصر دانستهاند ، درحالىكه اصول ( فلسفى ) گذشته ، آن ( انحصار عليت و نفس عليت را در ماده ) ردّ مىكند ، ( زيرا ) حيثيت ماده ، خواه ماده اولى ( هيولا ) باشد ، يا ماده ثانوى ( مثل جسم يا نبات و . . . ) ، قوه و استعداد است كه لازمهاش فقدان است و بديهى است كه حيثيت قوه براى اعطاى فعليت نوع و ايجاد آن ( فعليت نوع ) كافى نيست ؛ پس براى فعليت ، چيزى باقى نيست ، جز اينكه آن ( فعليت ) بدون علت يافت شود ، كه اين محال است .
دليل دوم : قاعدهء « الشىء ما لم يجب لم يوجد » با علت مادى سازش ندارد
و أيضا ، قد تقدّم : أنّ . . . غير ما تقدّم خارجة من غرضنا .
و همچنين ، بدون شك ( در مرحلهء چهارم ، فصل پنجم ) گذشت كه شىء تا واجب نشود موجود نمىگردد و مجالى براى استناد وجوبى ، كه عبارت از ضرورت و لزوم است ، به مادهاى كه حيثيتش قبول و امكان است وجود ندارد ؛ لذا وراى ماده امرى است كه شىء ( ماهوى ) را ايجاب مىكند و ( سپس ) وجود مىدهد .
و اگر رابطهء تلازمى كه ميان علت و معلول تحقق دارد يا ميان دو معلول يك علت سومى ، نفى شود . ( نور و حرارت هردو معلول آتش هستند ) و از ميان اشيا ( آن رابطه ) رفع گردد ، حكم به اينكه هرچيزى دنبال چيز ديگر است باطل مىشود و استناد به حكم ثابتى جايز نيست ( و هيچ قانونى اعتبار ندارد ) ، درحالىكه آن خلاف ضرورت عقلى است .