لاجله الحركه » است . بنابراين ، غايت مبدأ عملى انسان همان « ما اليه الحركه » است ، چه انسان به آن آگاهى داشته باشد و چه نداشته باشد .
غايت مبدأ قوهء شوقيه كه از مبدأ علمى ناشى مىشود ، دوگونه است : گاهى با غايت مبدأ عملى مطابق است ، مانند اينكه انسان از نشستن در مكانى خسته شده است و به نشستن در مكان ديگرى اشتياق پيدا كند و گاهى غايت مبدأ شوقى امر ديگرى غير از مبدأ عملى است ، مانند كسىكه بهقصد ملاقات با دوستش بهجايى حركت مىكند .
چنانكه مبدأ علمى دوگونه است : يكى علم و ادراك خيالى كه همان تصور جزئى دربارهء شىء جزئى است ، مثل اينكه انسان مايل است به كنار پنجرهاى برود و بيرون را مشاهده كند و ديگرى ، علم و ادراك عقلى مانند انسانى كه بخواهد به سعادت مطلق برسد ، لذا كارهاى مناسب آنرا انجام مىدهد . بنا بهنظر بعضى « 1 » شوق ، جزئى و حيوانى است و اراده ، كلى و انسانى .
هرگاه غايت قوهء شوقيه غير از قوهء عامله باشد ؛ مثلا جايى برود تا دوستش را ملاقات كند ( ما لاجله الحركه ) كه اگر موفق به ملاقات نشود ، فعلش باطل است كه در اينجا اثبات نمىشود كه غايت وجود ندارد ، بلكه فاعل يا فعلى به غايت خود نرسيده ، بلكه فعلى صورت نگرفته است ، ولى قوهء عامله « ما اليه الحركه » به غايت خود رسيده است .
حال اگر غايت مبدأ شوقى برآورده شود و از طرفى مبدأ علمى هم تعقلى باشد ، فعل محكم و غايت حكيمانه است ، مثل كسىكه بهجايى مىرود ، تا دوستش را ملاقات و از او كسب فيض كند و چيزهايى ياد بگيرد كه در اين صورت غايت هرسه مبدأ هم « ما اليه الحركه » و هم « ما لاجله الحركه » است و هم علم مقرون به تخيل و انديشه ، حاصل شده است .
اگر مبدأ علمى ، علم خيالى و لذت جزئى باشد و غايت مبدأ شوقى و مبدأ علمى
هامش
( 1 ) . دكتر على شيروانى ، همان ، ص 330 ، پاورقى .